آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt¹⁰

۴ نظر گزارش تخلف
ʟʏꜱᴀɴᴅᴇʀ/ᴏꜰꜰ...ꜰᴏʀ ɴᴏᴡ
ʟʏꜱᴀɴᴅᴇʀ/ᴏꜰꜰ...ꜰᴏʀ ɴᴏᴡ

نیکی با خودش فکر کرد: «شاید هیسونگ هم حق داره بدونه. شاید حضورش بتونه کمک کنه. نه! اون رو دیگه قاطی نمیکنم.»
جی تردید کرد، اما بعد گفت: «باشه. ولی اول این رو بهت بگم، یه اتفاقاتی افتاده. خیلی عجیب. آماده باش که دیگه هیچ‌چیز عادی نباشه.»
نیکی همین‌طور که داشت بندِ کوله‌پشتی‌اش را سفت می‌کرد، چشمش به گنجهٔ کوچکِ کنارِ در افتاد. گنجه‌ای که پر بود از نامه‌هایِ مادرش. نامه‌هایی که پدربزرگ برای مادرش نوشته بود. و البته، نامه‌ای که پدربزرگ برای خودش نوشته بود. انگار یک ندایِ درونی به او گفت که این‌ها را هم باید با خودش ببرد.
نیکی تمامِ نامه‌ها را با دقت جمع کرد و تویِ یک کیسهٔ پلاستیکی گذاشت و آن را هم تویِ کوله‌پشتی‌اش انداخت. حس کرد که این‌ها فقط کاغذ نیستند؛ بلکه کلیدِ تمامِ این ماجرا هستند.
بالاخره، با کوله‌پشتیِ سنگینش، و در حالی که هیسونگ با اضطراب منتظر بود، به سمتِ در رفت.
جی گفت: «آماده‌ای؟»
نیکی سر تکان داد.
قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، نگاهش به دیوارِ روبه‌رو افتاد. یک قابِ عکسِ خالی. هیچ عکسی داخلش نبود. فقط یک قابِ خالیِ سیاه. انگار کسی آن را از عمد آنجا گذاشته بود. یک حسِ بی‌حسیِ عجیب به نیکی دست داد. فقط برای لحظه‌ای به آن قابِ خالی خیره شد. یک خلأ. یک پوچی.
«نیکی؟» صدایِ جی دوباره او را به زمان حال برگرداند. «بریم. وقت نداریم.»
نیکی چشم از قابِ خالی برداشت، نفسِ عمیقی کشید و دستش را رویِ دستگیره گذاشت.
_____
امتحان زیستمو بدم بقیشو میزارم

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt¹⁰

۱۵ لایک
۴ نظر

نیکی با خودش فکر کرد: «شاید هیسونگ هم حق داره بدونه. شاید حضورش بتونه کمک کنه. نه! اون رو دیگه قاطی نمیکنم.»
جی تردید کرد، اما بعد گفت: «باشه. ولی اول این رو بهت بگم، یه اتفاقاتی افتاده. خیلی عجیب. آماده باش که دیگه هیچ‌چیز عادی نباشه.»
نیکی همین‌طور که داشت بندِ کوله‌پشتی‌اش را سفت می‌کرد، چشمش به گنجهٔ کوچکِ کنارِ در افتاد. گنجه‌ای که پر بود از نامه‌هایِ مادرش. نامه‌هایی که پدربزرگ برای مادرش نوشته بود. و البته، نامه‌ای که پدربزرگ برای خودش نوشته بود. انگار یک ندایِ درونی به او گفت که این‌ها را هم باید با خودش ببرد.
نیکی تمامِ نامه‌ها را با دقت جمع کرد و تویِ یک کیسهٔ پلاستیکی گذاشت و آن را هم تویِ کوله‌پشتی‌اش انداخت. حس کرد که این‌ها فقط کاغذ نیستند؛ بلکه کلیدِ تمامِ این ماجرا هستند.
بالاخره، با کوله‌پشتیِ سنگینش، و در حالی که هیسونگ با اضطراب منتظر بود، به سمتِ در رفت.
جی گفت: «آماده‌ای؟»
نیکی سر تکان داد.
قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، نگاهش به دیوارِ روبه‌رو افتاد. یک قابِ عکسِ خالی. هیچ عکسی داخلش نبود. فقط یک قابِ خالیِ سیاه. انگار کسی آن را از عمد آنجا گذاشته بود. یک حسِ بی‌حسیِ عجیب به نیکی دست داد. فقط برای لحظه‌ای به آن قابِ خالی خیره شد. یک خلأ. یک پوچی.
«نیکی؟» صدایِ جی دوباره او را به زمان حال برگرداند. «بریم. وقت نداریم.»
نیکی چشم از قابِ خالی برداشت، نفسِ عمیقی کشید و دستش را رویِ دستگیره گذاشت.
_____
امتحان زیستمو بدم بقیشو میزارم