کنیییییی داستان جدید ساختمممممم خیلی مسخرس نخونین

داستان انیمه

۱۳ ویدیو
~Hanako~ -۱۳ / ۵

خب خب پارت چهاررر مایل به پنجمین پارت ؟

۷۹ نظر گزارش تخلف
~Hanako~
~Hanako~

در با صدای خیلی بلند و کوبنده باز شد چند نفر از قلدر های مدرسه اومده بودن داخل کلاس « هوی کای عوضی کجایی » کای بلند شد بدون هیچ حرفی روبه روس وایساد
پسره یه مشت به صورتش زد و کای روی زمین پرتاب شد
یوکی سریع بلند شد و رفت کمک کای ایریس هم ترسیده بود و سریع بلند شد
اکیزو هم رفت کمک کای تا حساب پسرارو برسن « هوی مشکلت چیه »
پسر« این کای عوضی فکر کرده کیه که به ما توهین میکنه » وقتی دوباره میخواست کای رو بزنه ایریس بینشون ایستاد « لطفا بس کنیدددد اینجا مدرسس نه زمین جنگ »
« هوی دختره برو کنار تا نفلت نکردم ( یاد باکوگو افتادم اینجا )»
ایریس « بس کن لطفا برو بیرون »
یه نیروی مدافع توی هوا ازاد شد و همه متوجه اش شدن ایریس خشکش زد و هیچی نگفت بقیه هم همینطور پسرا تسلیم شدن « ایندفعه رو ازت میگذرم ولی مراقب دهنت باش »
بعد رفتن
کای به ایریس نگاه کرد بعد روشو برگردوند و رفت تا صورتشو بشوره ایریس روی زمین زانو زد دستشو روی صورتش گرفت و با خودش گفت « من چیکار کردم.....» میوکی اونجا وایساده بود و به ایریس کفت « ایریس بهم اعتماد کن هرچی میخوای بهم بگو ».......

نظرات (۷۹)

Loading...

توضیحات

خب خب پارت چهاررر مایل به پنجمین پارت ؟

۱۹ لایک
۷۹ نظر

در با صدای خیلی بلند و کوبنده باز شد چند نفر از قلدر های مدرسه اومده بودن داخل کلاس « هوی کای عوضی کجایی » کای بلند شد بدون هیچ حرفی روبه روس وایساد
پسره یه مشت به صورتش زد و کای روی زمین پرتاب شد
یوکی سریع بلند شد و رفت کمک کای ایریس هم ترسیده بود و سریع بلند شد
اکیزو هم رفت کمک کای تا حساب پسرارو برسن « هوی مشکلت چیه »
پسر« این کای عوضی فکر کرده کیه که به ما توهین میکنه » وقتی دوباره میخواست کای رو بزنه ایریس بینشون ایستاد « لطفا بس کنیدددد اینجا مدرسس نه زمین جنگ »
« هوی دختره برو کنار تا نفلت نکردم ( یاد باکوگو افتادم اینجا )»
ایریس « بس کن لطفا برو بیرون »
یه نیروی مدافع توی هوا ازاد شد و همه متوجه اش شدن ایریس خشکش زد و هیچی نگفت بقیه هم همینطور پسرا تسلیم شدن « ایندفعه رو ازت میگذرم ولی مراقب دهنت باش »
بعد رفتن
کای به ایریس نگاه کرد بعد روشو برگردوند و رفت تا صورتشو بشوره ایریس روی زمین زانو زد دستشو روی صورتش گرفت و با خودش گفت « من چیکار کردم.....» میوکی اونجا وایساده بود و به ایریس کفت « ایریس بهم اعتماد کن هرچی میخوای بهم بگو ».......