آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²⁴

۶ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

این حرف، تلنگرِ دیگری بود برایِ نیکی.
«خیلی خب. پس لطفاً منو ببر اونجا.» نیکی گفت و به هیسونگ لبخندی زد. «تو هم بیا هیسونگ.»
جیزل، بدونِ اینکه منتظرِ جوابی از هیسونگ بماند، به سمتِ درِ پشتیِ خانه رفت. «راهش یکم دوره. باید پیاده بریم.»
نیکی به هیسونگ نگاه کرد. هیسونگ شانه بالا انداخت. «من که گفتم می‌مونم.»
رسیدن، به منطقه ای خلوت و تنها.
《پدربزرگت همیشه میخواست وقتی که مرد، تنها به خاک سپرده بشه... این تنها کاری بود که تونستیم براش بکنیم.》
جیزل به سنگ روی زمین نگاه کرد، چند لحظه مکث کرد و به راه افتاد.
《احتمالا میخواین تنها باشین... مزاحم نمیشم.》
برگ های درختان به آرامی می افتادند، بر سر راه جیزل، روی پای نیکی و بر سنگ یادبود، نیشیمورا...
نیکی کنارِ سنگِ سردِ مزار زانو زد. نورِ کمِ صبح، رویِ نوشتهٔ کنده‌کاری شدهٔ "نیشیمورا کنجی" می‌لغزید. انگشتانش به آرامی رویِ حروفِ نامِ پدربزرگش کشیده شد؛ همان کسی که سال‌ها پیش، آخرین پناهگاهِ مادرش و حالا، آخرین نشانه‌ای از خانواده‌ای بود که نیکی داشت. برگ‌هایِ طلایی و قرمزی که مثلِ اشک‌هایِ پاییزی از درختان می‌ریختند، رویِ سنگ، رویِ شانهٔ نیکی، و رویِ دست‌هایش می‌نشستند.
هیسونگ کنارش ایستاده بود، آرام و صبور. او هم به سنگِ یادبود نگاه می‌کرد، اما نگاهش بیشتر رویِ چهرهٔ درهمِ نیکی بود. سکوتی که بینشان بود، سنگین‌تر از هر حرفی بود.(شیپ نکن آرام باش شیپ نکن نیکا تو میتونی)
بعد از چند لحظه، نیکی نفسِ عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. نگاهش این بار نه به سنگ، که به دوردست‌ها دوخته شده بود؛ جایی که جیزل، تنها ایستاده بود و بادِ پاییزی موهایش را پریشان می‌کرد.
«هیسونگ…» صدایِ نیکی کمی گرفته بود، انگار که گلویش از بغضِ فروخورده‌ای پر شده باشد. «من… باید یه چیزی بهت بگم. یه چیزی که دیشب فهمیدم… ولی نتونستم به جیزل بگم.»
هیسونگ با دقت به نیکی گوش می‌داد. نیکی شروع به تعریف کرد:
«دیشب… رفتم بیرون… رویِ پشت‌بام… جیزل رو دیدم. اون گردنبندِ ستاره‌ای رو داشت… همون‌قدر شبیه گردنبندِ مادر… که فکر کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم.»

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²⁴

۱۲ لایک
۶ نظر

این حرف، تلنگرِ دیگری بود برایِ نیکی.
«خیلی خب. پس لطفاً منو ببر اونجا.» نیکی گفت و به هیسونگ لبخندی زد. «تو هم بیا هیسونگ.»
جیزل، بدونِ اینکه منتظرِ جوابی از هیسونگ بماند، به سمتِ درِ پشتیِ خانه رفت. «راهش یکم دوره. باید پیاده بریم.»
نیکی به هیسونگ نگاه کرد. هیسونگ شانه بالا انداخت. «من که گفتم می‌مونم.»
رسیدن، به منطقه ای خلوت و تنها.
《پدربزرگت همیشه میخواست وقتی که مرد، تنها به خاک سپرده بشه... این تنها کاری بود که تونستیم براش بکنیم.》
جیزل به سنگ روی زمین نگاه کرد، چند لحظه مکث کرد و به راه افتاد.
《احتمالا میخواین تنها باشین... مزاحم نمیشم.》
برگ های درختان به آرامی می افتادند، بر سر راه جیزل، روی پای نیکی و بر سنگ یادبود، نیشیمورا...
نیکی کنارِ سنگِ سردِ مزار زانو زد. نورِ کمِ صبح، رویِ نوشتهٔ کنده‌کاری شدهٔ "نیشیمورا کنجی" می‌لغزید. انگشتانش به آرامی رویِ حروفِ نامِ پدربزرگش کشیده شد؛ همان کسی که سال‌ها پیش، آخرین پناهگاهِ مادرش و حالا، آخرین نشانه‌ای از خانواده‌ای بود که نیکی داشت. برگ‌هایِ طلایی و قرمزی که مثلِ اشک‌هایِ پاییزی از درختان می‌ریختند، رویِ سنگ، رویِ شانهٔ نیکی، و رویِ دست‌هایش می‌نشستند.
هیسونگ کنارش ایستاده بود، آرام و صبور. او هم به سنگِ یادبود نگاه می‌کرد، اما نگاهش بیشتر رویِ چهرهٔ درهمِ نیکی بود. سکوتی که بینشان بود، سنگین‌تر از هر حرفی بود.(شیپ نکن آرام باش شیپ نکن نیکا تو میتونی)
بعد از چند لحظه، نیکی نفسِ عمیقی کشید و سرش را بلند کرد. نگاهش این بار نه به سنگ، که به دوردست‌ها دوخته شده بود؛ جایی که جیزل، تنها ایستاده بود و بادِ پاییزی موهایش را پریشان می‌کرد.
«هیسونگ…» صدایِ نیکی کمی گرفته بود، انگار که گلویش از بغضِ فروخورده‌ای پر شده باشد. «من… باید یه چیزی بهت بگم. یه چیزی که دیشب فهمیدم… ولی نتونستم به جیزل بگم.»
هیسونگ با دقت به نیکی گوش می‌داد. نیکی شروع به تعریف کرد:
«دیشب… رفتم بیرون… رویِ پشت‌بام… جیزل رو دیدم. اون گردنبندِ ستاره‌ای رو داشت… همون‌قدر شبیه گردنبندِ مادر… که فکر کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینم.»