«گریختن…»

۸۵ نظر گزارش تخلف
ʟᴜɴᴀʀ-ᴡʜɪꜱᴘᴇʀ «عاف»
ʟᴜɴᴀʀ-ᴡʜɪꜱᴘᴇʀ «عاف»

من از دنیا نگریختم؛

از خودم گریختم.

از آن صداهایی که در سکوتِ شب، بی‌وقفه درونم می‌پیچیدند و مرا به چیزی شبیه ترس، شبیه تردید، شبیه سقوط می‌بردند.

آدم گاهی از بیرون نمی‌ترسد؛

از آنچه در درونش پنهان مانده می‌ترسد.

از سایه‌ای که هر کجا برود، با او می‌آید و رهایش نمی‌کند.

من از ترس گریختم؛

اما ترس، از من جلوتر بود.

در آینه، در خاطره، در هر تصمیمِ ناتمام،

همان‌جا ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

و من هر بار که خواستم به خودم برگردم،

دیدم میان من و آرامش،

دیوار بلندی از واهمه قد کشیده است.

شاید فرار از خود، سخت‌ترین نوعِ گم‌شدن باشد؛

چون هر راهی که بروی،

باز هم به همان نقطه می‌رسی:

به قلبی که می‌لرزد،

به روحی که خسته است،

و به انسانی که مدت‌هاست از روبه‌رو شدن با خودش،

عقب نشسته است.

مری،وندرا-

نظرات (۸۵)

Loading...

توضیحات

«گریختن…»

۸۲ لایک
۸۵ نظر

من از دنیا نگریختم؛

از خودم گریختم.

از آن صداهایی که در سکوتِ شب، بی‌وقفه درونم می‌پیچیدند و مرا به چیزی شبیه ترس، شبیه تردید، شبیه سقوط می‌بردند.

آدم گاهی از بیرون نمی‌ترسد؛

از آنچه در درونش پنهان مانده می‌ترسد.

از سایه‌ای که هر کجا برود، با او می‌آید و رهایش نمی‌کند.

من از ترس گریختم؛

اما ترس، از من جلوتر بود.

در آینه، در خاطره، در هر تصمیمِ ناتمام،

همان‌جا ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

و من هر بار که خواستم به خودم برگردم،

دیدم میان من و آرامش،

دیوار بلندی از واهمه قد کشیده است.

شاید فرار از خود، سخت‌ترین نوعِ گم‌شدن باشد؛

چون هر راهی که بروی،

باز هم به همان نقطه می‌رسی:

به قلبی که می‌لرزد،

به روحی که خسته است،

و به انسانی که مدت‌هاست از روبه‌رو شدن با خودش،

عقب نشسته است.

مری،وندرا-