بعد از تو انگار

سوته دلان
سوته دلان

شاعر و گوینده تورج توجی

بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم
چند روزیست که دارم
مدام به تو فکر می‌کنم
چند روزی است
که دارم در خیالم با خیالت خیال ها می‌کنم
چند روزیست که دارم  با لبانم
نام تو را زمزمه می‌کنم
در نگاهم تو را هر نفس
زیباتر و بکر تر می بینم
چند روزیست که دارم
در سقاخانه های شهر 
برایت شمع نذر میکنم
با اینکه محالست آمدنت
اما به این محال اندیشیدن
دلم را خوش میکنم‌
درد دارد بعد رفتنت
با هر نفس
این پیکر پیر و دردمندم
چند روزیست
که دارم به تو فکر میکنم
به تو فکرکردن
داروی ترک توست
این دوایست که هر روز می‌خورم
هر صبح و هر شب
ولیکن با غصه
این جام خالی را   سر می کشم
فراموش کردن تو
اما انگار که محال است هنوز
چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را
در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی
چند روزیست که دارم بی تو این عمر  خسته را
آهسته دلداری می‌دهم
چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را
به امانت سپرده در کنج دل خانه ما
این چند روز که می گویم
از آن روز پاییزی آغاز شد
از  جمعه و عصر دلگیرش
فراگیر شد
که پاگیر  چشم ودلم کرد
غم پاییز و نم باران را 
از آن روز در آن سالها می گویم
این چند روز تمام
عمریست که با آخرین نگاهت دارد به پایان می رسد
ای کاش رویاها حقیقت داشتند
اگر رویا ها حقیقت داشتند
سهم من از تو حسرت نبود
یک دل و هزار فرسنگ راه نبود
اگر رویاها حقیقت داشتند
باید بوی عطر تنت تمام خانه ام را پر می‌کرد
صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد
اما مدتهاست  که اینجا سکوت ساکن ست
در دلم ولی فغان ها  غوغا می‌کنند
چند روزیست  که دارم بی تو  جان میدهم
آرام با رویایت به پایان میرسم
شاعر و گوینده تورج توجی

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

بعد از تو انگار

۱ لایک
۰ نظر

شاعر و گوینده تورج توجی

بعد از تو انگار که دارم به تو فکر میکنم
چند روزیست که دارم
مدام به تو فکر می‌کنم
چند روزی است
که دارم در خیالم با خیالت خیال ها می‌کنم
چند روزیست که دارم  با لبانم
نام تو را زمزمه می‌کنم
در نگاهم تو را هر نفس
زیباتر و بکر تر می بینم
چند روزیست که دارم
در سقاخانه های شهر 
برایت شمع نذر میکنم
با اینکه محالست آمدنت
اما به این محال اندیشیدن
دلم را خوش میکنم‌
درد دارد بعد رفتنت
با هر نفس
این پیکر پیر و دردمندم
چند روزیست
که دارم به تو فکر میکنم
به تو فکرکردن
داروی ترک توست
این دوایست که هر روز می‌خورم
هر صبح و هر شب
ولیکن با غصه
این جام خالی را   سر می کشم
فراموش کردن تو
اما انگار که محال است هنوز
چند روزیست که دارم تمنا میکنم تو را
در لابه لای کهنه همهمه های مبهم عکس های قدیمی
چند روزیست که دارم بی تو این عمر  خسته را
آهسته دلداری می‌دهم
چند روزیست که که دنیا چمدان دغدغه هایش را
به امانت سپرده در کنج دل خانه ما
این چند روز که می گویم
از آن روز پاییزی آغاز شد
از  جمعه و عصر دلگیرش
فراگیر شد
که پاگیر  چشم ودلم کرد
غم پاییز و نم باران را 
از آن روز در آن سالها می گویم
این چند روز تمام
عمریست که با آخرین نگاهت دارد به پایان می رسد
ای کاش رویاها حقیقت داشتند
اگر رویا ها حقیقت داشتند
سهم من از تو حسرت نبود
یک دل و هزار فرسنگ راه نبود
اگر رویاها حقیقت داشتند
باید بوی عطر تنت تمام خانه ام را پر می‌کرد
صدای خنده ات بی درد و غمم میکرد
اما مدتهاست  که اینجا سکوت ساکن ست
در دلم ولی فغان ها  غوغا می‌کنند
چند روزیست  که دارم بی تو  جان میدهم
آرام با رویایت به پایان میرسم
شاعر و گوینده تورج توجی

موسیقی و هنر