سایه شب_کپشن؛
او در دل شبهای خاموش قدم میزد،
آهسته، گویی نه زمین زیر پایش، نه باد در شاخسار درختان، جرات میکردند حضورش را به یاد بیاورند.
هیچکس نمیدانست از کجا آمده، و هیچکس نمیدانست به کجا میرود.
تنها ماه، که گاهی نگاهی به دل تاریکی میانداخت،
میدید چگونه سایههایش در سکوت بازی میکردند و نورش را برای لحظهای به خود میکشیدند.
هر قدم او، سنگینی جهان را کم میکرد،
بیصدا، بدون فریاد، بدون طلب تقدیر…
اما در همین سکوت، دلها میلرزیدند،
گویی چیزی از رازهای زندگی را، نه به زبان، بلکه با حضورش، برایشان نجوا میکرد.
هیچکس نمیتوانست لمسش کند،
و هیچکس نمیتوانست او را درک کند…
و شاید خودش هم نمیدانست که چرا،
اما وجودش مانند موسیقی ناتمام،
هم آرامش میآورد و هم دردناکترین تنهاییها را به یاد میآورد.
و او… همچنان قدم میزد،
در دل شب، میان سایهها و نورهای ناپیدا،
تا اینکه آخرین نفس تاریکی را پشت سر گذاشت،
و برای لحظهای، سکوت جهان،
آرامتر از همیشه شد…
و دیگر کسی هرگز ندیدش،
اما رد پاهایش، هنوز، در دل شب،
مثل قصهای که به پایان رسیده،
بیصدا میدرخشید.
کیـم سـایـونـگ|بماند یادگار-
نظرات (۶)