نقطهٔ کور_کپشن؛

۱۴۳ نظر گزارش تخلف
سایونگ'
سایونگ'

باران بی‌صدا می‌بارید؛
نه از آسمان، از دلِ شهری که سال‌ها بود رنگ را فراموش کرده بود.

می‌گفتند در دورترین نقطه‌ی آن شهر، جایی هست که تاریکی نفس می‌کشد؛
نقطه‌ای کور، که هرکس پا به آن بگذارد، یا گم می‌شود یا خودش را پیدا می‌کند.
هیچ‌کس نمی‌دانست کدامش سهم او خواهد شد.

دختری با قلبی که بیش از حد می‌تپید، به آن‌جا رسید.
نه برای مردنِ نور،
بلکه برای فهمیدن این‌که آیا هنوز جایی سپیدی زنده است یا نه.

او سال‌ها به آدم‌ها اعتماد کرده بود؛
مثل شاخه‌ای که بی‌حساب سایه می‌دهد،
بی‌آن‌که بپرسد تبر از کدام دست می‌آید.
و هر بار، تکه‌ای از پوستش با نام «ساده‌دلی» بریده شده بود.

در آن نقطه‌ی سیاه، صداها شکل نداشتند؛
فقط زمزمه‌ای بود که می‌گفت:
«همه عروسک‌اند… همه نخ دارند…»

دختر ایستاد.
برای اولین بار، به دنبال دستِ پشتِ نخ‌ها نگشت.
به دست‌های خودش نگاه کرد.

عجیب بود-
نخ‌ها از بیرون نیامده بودند؛
بیشترشان از ترس بافته شده بودند.
ترسِ تنها ماندن.
ترسِ کافی نبودن.
ترسِ دوست داشته نشدن.

او آرام نشست.
تاریکی را لمس کرد.
و فهمید سیاهی همیشه دشمنِ نور نیست؛
گاهی بومِ نقاشی است.

چشمانش را بست.
نه برای آخرین پلک،
بلکه برای دیدن از درون.

وقتی دوباره چشم گشود،
هیچ معجزه‌ای رخ نداده بود-
آسمان همان بود، شهر همان.
اما در سینه‌اش نقطه‌ای روشن می‌سوخت؛
نه برای دیگری،
نه برای اثبات،
فقط برای خودش.

از آن شب به بعد،
هرکس به شهر می‌آمد و می‌پرسید:
«آیا در نقطه‌ی کور سپیدی هست؟»
او لبخند محوی می‌زد و می‌گفت:

«هست.
اما نه آن‌جا که فکر می‌کنی.
سپیدی وقتی پیدا می‌شود که دیگر حاضر نیستی خودت را در تاریکی گم کنی.»

و شهر،
آرام‌آرام
رنگ را به خاطر آورد.

کیـم سـایـونـگ؛
-21:44-

نظرات (۱۴۳)

Loading...

توضیحات

نقطهٔ کور_کپشن؛

۵۳ لایک
۱۴۳ نظر

باران بی‌صدا می‌بارید؛
نه از آسمان، از دلِ شهری که سال‌ها بود رنگ را فراموش کرده بود.

می‌گفتند در دورترین نقطه‌ی آن شهر، جایی هست که تاریکی نفس می‌کشد؛
نقطه‌ای کور، که هرکس پا به آن بگذارد، یا گم می‌شود یا خودش را پیدا می‌کند.
هیچ‌کس نمی‌دانست کدامش سهم او خواهد شد.

دختری با قلبی که بیش از حد می‌تپید، به آن‌جا رسید.
نه برای مردنِ نور،
بلکه برای فهمیدن این‌که آیا هنوز جایی سپیدی زنده است یا نه.

او سال‌ها به آدم‌ها اعتماد کرده بود؛
مثل شاخه‌ای که بی‌حساب سایه می‌دهد،
بی‌آن‌که بپرسد تبر از کدام دست می‌آید.
و هر بار، تکه‌ای از پوستش با نام «ساده‌دلی» بریده شده بود.

در آن نقطه‌ی سیاه، صداها شکل نداشتند؛
فقط زمزمه‌ای بود که می‌گفت:
«همه عروسک‌اند… همه نخ دارند…»

دختر ایستاد.
برای اولین بار، به دنبال دستِ پشتِ نخ‌ها نگشت.
به دست‌های خودش نگاه کرد.

عجیب بود-
نخ‌ها از بیرون نیامده بودند؛
بیشترشان از ترس بافته شده بودند.
ترسِ تنها ماندن.
ترسِ کافی نبودن.
ترسِ دوست داشته نشدن.

او آرام نشست.
تاریکی را لمس کرد.
و فهمید سیاهی همیشه دشمنِ نور نیست؛
گاهی بومِ نقاشی است.

چشمانش را بست.
نه برای آخرین پلک،
بلکه برای دیدن از درون.

وقتی دوباره چشم گشود،
هیچ معجزه‌ای رخ نداده بود-
آسمان همان بود، شهر همان.
اما در سینه‌اش نقطه‌ای روشن می‌سوخت؛
نه برای دیگری،
نه برای اثبات،
فقط برای خودش.

از آن شب به بعد،
هرکس به شهر می‌آمد و می‌پرسید:
«آیا در نقطه‌ی کور سپیدی هست؟»
او لبخند محوی می‌زد و می‌گفت:

«هست.
اما نه آن‌جا که فکر می‌کنی.
سپیدی وقتی پیدا می‌شود که دیگر حاضر نیستی خودت را در تاریکی گم کنی.»

و شهر،
آرام‌آرام
رنگ را به خاطر آورد.

کیـم سـایـونـگ؛
-21:44-