بخش ششم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و یکم

*Málek.H*HANDERSON(اپلودها خطا میده...رمان و آپدیت ها رو بعدا میزارم)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

حوالی غروب آفتاب، ساعت ۱۸:۳۷ دقیقه

حوله پیچیده به سرم را باز کردم و به خشک کردن موهام پرداختم. احساس می‌کردم جان تازه ای به جانم تزریق شده بود و سرشار از زندگی شده بودم.
با تشکر از دقت و حسن نیت آندره بخاطر تهیه لباس و مقداری وسایل مورد نیاز، به آنه‌ی دیگری تبدیل شده بودم که سرشار از لطافت و دخترانگی شده بود.
موهای طلایی رنگم را خشک کردم و دستی بر روی لباس لطیف یاسی رنگم کشیدم.
از حس خوبی که بخاطر تمیزی و مرتب شدنم گرفته بودم، لبخندی زدم و بعداز چک کردن اوضاع مناسبم از اتاق بیرون رفتم و به آندره که کنار گاز ایستاده بود و برای شام تدارک می‌دید، پیوستم.
+خسته نباشی سرآشپز!
نگاهش که بالا آمد، به چهره شاداب و باز شده‌ام نگاهی انداخت و با لبخند جوابم را داد.
×ممنون... فکر کنم خیلی سرحال تر شدی!
+آره واقعا خیلی حس بهتری دارم. بابت لباس و کمک هات ممنون.
×خواهش میکنم. گچ پات رو که خیس نکردی؟
+نه با همون پلاستیکی که بهم دادی ازش محافظت کردم و نزاشتم هیچ آسیبی ببینه.
تک خندی بر لب هاش نشست و بعد کارش را جدی تر ادامه داد.
به صدای برخورد چاقو به تخته گوش سپردم و برشش های منظم هویج را از نظر گذراندم که با یادآوری اصل مهمی سر بالا آوردم با کنجکاوی پرسیدم:
+خب کی برام تعریف میکنی؟
×هوم؟ چیو؟
+خاطرات رو دیگه...در مورد جی و...
با چشم های گرد شده به سمتم برگشت و دستش را روی دهانم گذاشت تا صدای تقریبا بلندم را در گلویم خفه کند.
تاسف بار نگاهی بهم کرد و پچ پچ وارانه گفت:
×میخوای جی هر دومون رو همینجا چال کنه؟
+اونکه اینجا نیست...تا نیومده تعریف کنی بهتر نیست؟
×همینجا توی طبقه پایینه... وسط کار میاد و بیچارمون میکنه. صبر کن بعد شام میگم.
+باشه ولی حداقل یه چیزی بگو که از کنجکاوی نمیرم تا اون موقع.
شعله گاز را کمتر کرد و در قابلمه را روی آن قرار داد و به سمتم برگشت. سمتم خم شد و کنار گوشم در یواشترین حالت ممکن گفت:
×چیزی که امشب می‌خوام بگم خیانتیه که زندگی یه خانواده رو ازهم پاشوند‌‌. خیانتی که جی رو تا عمق تاریکی این جنگل کشوند و توی خودش حبس کرده.

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

بخش ششم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و یکم

۴ لایک
۲ نظر

حوالی غروب آفتاب، ساعت ۱۸:۳۷ دقیقه

حوله پیچیده به سرم را باز کردم و به خشک کردن موهام پرداختم. احساس می‌کردم جان تازه ای به جانم تزریق شده بود و سرشار از زندگی شده بودم.
با تشکر از دقت و حسن نیت آندره بخاطر تهیه لباس و مقداری وسایل مورد نیاز، به آنه‌ی دیگری تبدیل شده بودم که سرشار از لطافت و دخترانگی شده بود.
موهای طلایی رنگم را خشک کردم و دستی بر روی لباس لطیف یاسی رنگم کشیدم.
از حس خوبی که بخاطر تمیزی و مرتب شدنم گرفته بودم، لبخندی زدم و بعداز چک کردن اوضاع مناسبم از اتاق بیرون رفتم و به آندره که کنار گاز ایستاده بود و برای شام تدارک می‌دید، پیوستم.
+خسته نباشی سرآشپز!
نگاهش که بالا آمد، به چهره شاداب و باز شده‌ام نگاهی انداخت و با لبخند جوابم را داد.
×ممنون... فکر کنم خیلی سرحال تر شدی!
+آره واقعا خیلی حس بهتری دارم. بابت لباس و کمک هات ممنون.
×خواهش میکنم. گچ پات رو که خیس نکردی؟
+نه با همون پلاستیکی که بهم دادی ازش محافظت کردم و نزاشتم هیچ آسیبی ببینه.
تک خندی بر لب هاش نشست و بعد کارش را جدی تر ادامه داد.
به صدای برخورد چاقو به تخته گوش سپردم و برشش های منظم هویج را از نظر گذراندم که با یادآوری اصل مهمی سر بالا آوردم با کنجکاوی پرسیدم:
+خب کی برام تعریف میکنی؟
×هوم؟ چیو؟
+خاطرات رو دیگه...در مورد جی و...
با چشم های گرد شده به سمتم برگشت و دستش را روی دهانم گذاشت تا صدای تقریبا بلندم را در گلویم خفه کند.
تاسف بار نگاهی بهم کرد و پچ پچ وارانه گفت:
×میخوای جی هر دومون رو همینجا چال کنه؟
+اونکه اینجا نیست...تا نیومده تعریف کنی بهتر نیست؟
×همینجا توی طبقه پایینه... وسط کار میاد و بیچارمون میکنه. صبر کن بعد شام میگم.
+باشه ولی حداقل یه چیزی بگو که از کنجکاوی نمیرم تا اون موقع.
شعله گاز را کمتر کرد و در قابلمه را روی آن قرار داد و به سمتم برگشت. سمتم خم شد و کنار گوشم در یواشترین حالت ممکن گفت:
×چیزی که امشب می‌خوام بگم خیانتیه که زندگی یه خانواده رو ازهم پاشوند‌‌. خیانتی که جی رو تا عمق تاریکی این جنگل کشوند و توی خودش حبس کرده.