Broken Wings*part2

Broken Wings

۱۷ ویدیو

Broken wings2*part 2

۱۵ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


تهیونگ با سرعت می‌روند. جونگکوک روی صندلی، سرش روی پاش، خون می‌رفت روی صندلی ماشین.

تهیونگ هر چند ثانیه نگاهش می‌کرد: «جونگکوک، با من حرف بزن. چشمات رو نبند.»

جونگکوک زمزمه: «...خستم...»*منم خستم منم ببر*

تهیونگ: «نخواب! لعنتی، نخواب!»

رسیدن بیمارستان. تهیونگ بغلش کرد و دوید تو. پرستارها آوردنش روی برانکارد.

دکتر: «چاقو خورده؟»*نه اقای دکتر چاقو کجا بوده داشتیم باهم شوخی میکردیم یهو دیدم اع جونگکوک چرا سوراخی*
«خونریزی شدید داره. باید سریع بره اتاق عمل.»

تهیونگ پشت در موند. دستاش خونی. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت.

---

پلیس رسید. افسر اومد جلو: «آقای تهیونگ؟ شما پیداش کردید؟»*اگر پیداش نمی‌کرد الان بنظرت جونگکوک پرواز کرده اومده بیمارستان?*

تهیونگ سرش رو بلند کرد، چشماش خیس: «آره. سه نفر بودن. آدرس انبار رو می‌دم. پیداشون کنید.»

افسر: «حتماً. الان حالش چطوره؟»*خب حال طرف به تو چه ربطی داره .....*

تهیونگ به در اتاق عمل نگاه کرد. سکوت.

تهیونگ، آروم: «نمی‌دونم...»*شوهر طرف نمیدونه من نویسنده چیکاره م که بدونم جونگکوک زنده میمونه یا نه*

---

در باز شد. دکتر اومد بیرون، ماسکش رو برداشت.

تهیونگ سریع بلند شد: «چطوره؟»

دکتر: «فعلاً پایدارش کردیم. ولی خون زیادی از دست داده. چند ساعت آینده بحرانیه. باید دعا کنید.»

تهیونگ دوباره نشست. دستاش رو گذاشت روی صورتش. نفسش سنگین.

تهیونگ زیر لب: «...بمون. فقط بمون.»

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۱۵)

Loading...

توضیحات

Broken wings2*part 2

۱۴ لایک
۱۵ نظر


تهیونگ با سرعت می‌روند. جونگکوک روی صندلی، سرش روی پاش، خون می‌رفت روی صندلی ماشین.

تهیونگ هر چند ثانیه نگاهش می‌کرد: «جونگکوک، با من حرف بزن. چشمات رو نبند.»

جونگکوک زمزمه: «...خستم...»*منم خستم منم ببر*

تهیونگ: «نخواب! لعنتی، نخواب!»

رسیدن بیمارستان. تهیونگ بغلش کرد و دوید تو. پرستارها آوردنش روی برانکارد.

دکتر: «چاقو خورده؟»*نه اقای دکتر چاقو کجا بوده داشتیم باهم شوخی میکردیم یهو دیدم اع جونگکوک چرا سوراخی*
«خونریزی شدید داره. باید سریع بره اتاق عمل.»

تهیونگ پشت در موند. دستاش خونی. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت.

---

پلیس رسید. افسر اومد جلو: «آقای تهیونگ؟ شما پیداش کردید؟»*اگر پیداش نمی‌کرد الان بنظرت جونگکوک پرواز کرده اومده بیمارستان?*

تهیونگ سرش رو بلند کرد، چشماش خیس: «آره. سه نفر بودن. آدرس انبار رو می‌دم. پیداشون کنید.»

افسر: «حتماً. الان حالش چطوره؟»*خب حال طرف به تو چه ربطی داره .....*

تهیونگ به در اتاق عمل نگاه کرد. سکوت.

تهیونگ، آروم: «نمی‌دونم...»*شوهر طرف نمیدونه من نویسنده چیکاره م که بدونم جونگکوک زنده میمونه یا نه*

---

در باز شد. دکتر اومد بیرون، ماسکش رو برداشت.

تهیونگ سریع بلند شد: «چطوره؟»

دکتر: «فعلاً پایدارش کردیم. ولی خون زیادی از دست داده. چند ساعت آینده بحرانیه. باید دعا کنید.»

تهیونگ دوباره نشست. دستاش رو گذاشت روی صورتش. نفسش سنگین.

تهیونگ زیر لب: «...بمون. فقط بمون.»

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)