رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت دوازدهم
+جایی رو نداشتم برم.
نگاهم را به چشمان تعجبش دوختم و بعداز چند ثانیه آهی کشیدم و خیره به کاسه رو به رویم ادامه دادم:
×از درد آدمای اطرافم پناه آوردم به جنگل. فکر میکردم اگه از بی معرفتی آدما دور باشم و دور بشم از مکان هایی که نقش وحشت رو تنم میندازن بهتر باشه اما انگار توی این دنیا جایی برای من نیس.
+هی اینجوری نگو... همه آدما با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. مهم اینه امیدشون رو از دست ندن.
+منم امیدم رو از دست ندادم و راهمو رو ادامه دادم تا شاید روشنایی خدا رو ببینم.
×دیدی دیگه... نور چراغ های ماشین رو دیدی و دلت روشن شد.
لبخندی به شوخی اش زدم و چشم به نگاه مهربانش دوختم که به سر و وضعم اشاره کرد و گفت:
×چی شد که اینقدر آسیب دیدی؟ دکتر میگفت فقط معجزه خدا بوده که نجات پیدا کردی.
+وقتی گرگ ها دنبالم بودن از صخره افتادم...
×از صخره؟
سری تکان دادم که متعجب و گُنگ نگاهم کرد و نمایشی سرش را خاراند و دست در میان موهای مشکی اش کشید و همانطور که در فکر بود زمزمه وار گفت:
×عجیبه!!! این اطراف اصلا صخره ای نیست. چطور ممکنه از صخره افتاده باشی؟
من نیز همانند او متعجب نگاهش کردم که سرش را بالا آورد و سوال دیگری را مطرح کرد...
×اهل کجایی؟
+ من از اورگانم. موندن توی اون شهر برام خیلی سخت بود بخاطر همین راهی رو در پیش گرفتم که نمیدونستم کجاست تا اینکه پاهام منو به اینجا رسوندند.
×هان؟؟هی...داری شوخی میکنی؟! تو میدونی اصلا اینجا کجاست که میگی از اورگان اومدی؟
چشمان درشت شده اش مرا ترسانده بود و باعث شده بود سوالی که در ذهنم غلت میخورد را نتوانم به زبان بیارم.
مگر کجا بودم که اینگونه از حرف هایم شوک زده شده بود؟
کمی نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که با باز شدن در و نمایان شدن آن مرد سیاه پوش که همچنان لباس های سیاه به رنگ شب در تنش بود، نگاهمان به او گره خورد.
نظرات (۸۰)