رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت دوازدهم

۸۰ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

+جایی رو نداشتم برم.
نگاهم را به چشمان تعجبش دوختم و بعداز چند ثانیه آهی کشیدم و خیره به کاسه رو به رویم ادامه دادم:
×از درد آدمای اطرافم پناه آوردم به جنگل. فکر می‌کردم اگه از بی معرفتی آدما دور باشم و دور بشم از مکان هایی که نقش وحشت رو تنم میندازن بهتر باشه اما انگار توی این دنیا جایی برای من نیس.
+هی اینجوری نگو... همه آدما با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. مهم اینه امیدشون رو از دست ندن.
+منم امیدم رو از دست ندادم و راهمو رو ادامه دادم تا شاید روشنایی خدا رو ببینم.
×دیدی دیگه... نور چراغ های ماشین رو دیدی و دلت روشن شد.
لبخندی به شوخی اش زدم و چشم به نگاه مهربانش دوختم که به سر و وضعم اشاره کرد و گفت:
×چی شد که اینقدر آسیب دیدی؟ دکتر می‌گفت فقط معجزه خدا بوده که نجات پیدا کردی.
+وقتی گرگ ها دنبالم بودن از صخره افتادم...
×از صخره؟
سری تکان دادم که متعجب و گُنگ نگاهم کرد و نمایشی سرش را خاراند و دست در میان موهای مشکی اش کشید و همانطور که در فکر بود زمزمه وار گفت:
×عجیبه!!! این اطراف اصلا صخره ای نیست. چطور ممکنه از صخره افتاده باشی؟
من نیز همانند او متعجب نگاهش کردم که سرش را بالا آورد و سوال دیگری را مطرح کرد...
×اهل کجایی؟
+ من از اورگانم. موندن توی اون شهر برام خیلی سخت بود بخاطر همین راهی رو در پیش گرفتم که نمیدونستم کجاست تا اینکه پاهام منو به اینجا رسوندند.
×هان؟؟هی...داری شوخی میکنی؟! تو میدونی اصلا اینجا کجاست که میگی از اورگان اومدی؟
چشمان درشت شده اش مرا ترسانده بود و باعث شده بود سوالی که در ذهنم غلت می‌خورد را نتوانم به زبان بیارم.
مگر کجا بودم که اینگونه از حرف هایم شوک زده شده بود؟
کمی نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که با باز شدن در و نمایان شدن آن مرد سیاه پوش که همچنان لباس های سیاه به رنگ شب در تنش بود، نگاهمان به او گره خورد.

نظرات (۸۰)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت دوازدهم

۱۰ لایک
۸۰ نظر

+جایی رو نداشتم برم.
نگاهم را به چشمان تعجبش دوختم و بعداز چند ثانیه آهی کشیدم و خیره به کاسه رو به رویم ادامه دادم:
×از درد آدمای اطرافم پناه آوردم به جنگل. فکر می‌کردم اگه از بی معرفتی آدما دور باشم و دور بشم از مکان هایی که نقش وحشت رو تنم میندازن بهتر باشه اما انگار توی این دنیا جایی برای من نیس.
+هی اینجوری نگو... همه آدما با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. مهم اینه امیدشون رو از دست ندن.
+منم امیدم رو از دست ندادم و راهمو رو ادامه دادم تا شاید روشنایی خدا رو ببینم.
×دیدی دیگه... نور چراغ های ماشین رو دیدی و دلت روشن شد.
لبخندی به شوخی اش زدم و چشم به نگاه مهربانش دوختم که به سر و وضعم اشاره کرد و گفت:
×چی شد که اینقدر آسیب دیدی؟ دکتر می‌گفت فقط معجزه خدا بوده که نجات پیدا کردی.
+وقتی گرگ ها دنبالم بودن از صخره افتادم...
×از صخره؟
سری تکان دادم که متعجب و گُنگ نگاهم کرد و نمایشی سرش را خاراند و دست در میان موهای مشکی اش کشید و همانطور که در فکر بود زمزمه وار گفت:
×عجیبه!!! این اطراف اصلا صخره ای نیست. چطور ممکنه از صخره افتاده باشی؟
من نیز همانند او متعجب نگاهش کردم که سرش را بالا آورد و سوال دیگری را مطرح کرد...
×اهل کجایی؟
+ من از اورگانم. موندن توی اون شهر برام خیلی سخت بود بخاطر همین راهی رو در پیش گرفتم که نمیدونستم کجاست تا اینکه پاهام منو به اینجا رسوندند.
×هان؟؟هی...داری شوخی میکنی؟! تو میدونی اصلا اینجا کجاست که میگی از اورگان اومدی؟
چشمان درشت شده اش مرا ترسانده بود و باعث شده بود سوالی که در ذهنم غلت می‌خورد را نتوانم به زبان بیارم.
مگر کجا بودم که اینگونه از حرف هایم شوک زده شده بود؟
کمی نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که با باز شدن در و نمایان شدن آن مرد سیاه پوش که همچنان لباس های سیاه به رنگ شب در تنش بود، نگاهمان به او گره خورد.