رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و چهارم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

کمی این پا آن پا کردم تا بپرسم که چه چیزی میخواد که با حس سایه اش آن هم دقیقا در مقابلم، سر بالا آوردم و با دیدن چشم های به خون نشسته اش در آن نزدیکی، کمی از حس شجاعتی که دیشب در وجودم جمع کرده بودم تا پا به دنیای او بزارم، از بین رفت.
کمی خم شد و کنار گوشم با همان لحن یخ زده زمزمه کرد:
_بهت گفتم جلو دست و پام نباشی...بکش کنار.
با برخورد نوک بینی اش به لاله‌ی گوشم لرزی کردم و از زیر دستش کنار رفتم و از طرف دیگر آشپزخانه نگاهش کردم.
"چرا همیشه لباس های تیره میپوشه؟" شاید اولین جمله ای بود که در ذهنم با دیدنش ایجاد می‌شد؛ البته که با آن لباس های تیره به نهایت جذابیت می‌رسید.
سری تکان دادم و از افکار خودم بیرون آمدم.
همچنان دنبال چیزی می‌گشت و عصبانی تر از قبل در آخرین کابینت را بست که به خودم جرات دادم که قدمی جلو بیام.
+اگه کاری هست و چیزی میخواین بگید من براتون انجام بدم...
_دور و ور من نیا...دفعه بعدی دیگه تکرارش نمیکنم!
با عصبانیت از آشپزخانه خارج شد و نفس گیر کرده در گلویم از دهانم همانند یک فراری بیرون پرید و آزاد شد.
"فکر کنم کشف کردن این آدم و نزدیک شدن بهش سخت تر از این حرفا باشه..."
با شنیدن صدای در و بعد ورود آندره لبخند محوی زدم و به استقبالش رفتم که با روی باز و مهربان همیشگیش به چهره ام خیره شد.
×امروز انگاری حالت بهتره...
+به لطف شما بله... خیلی بهترم... گچ پام هم باز بشه دیگه فکر میکنم کامل خوب باشم.
×عجله نکن! استخوان پا به همین راحتی جوش نمیخوره باید استراحت کنی.
+نگران نباشید من قوی تر از این حرفام...
لبخندی زد و همانطور که پلاستیک های خرید را روی میز می‌گذاشت، نگاهش به سمت گاز کشیده شد و نفس عمیقی کشید.
×ببینم غذا درست کردی؟
+آره..خواستم یکم جبران کرده باشم...امیدوارم که خوب شده باشه.
×بوش که عالیه. اما لازم نبود حتما خسته شدی!

نظرات (۱۲)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و چهارم

۶ لایک
۱۲ نظر

کمی این پا آن پا کردم تا بپرسم که چه چیزی میخواد که با حس سایه اش آن هم دقیقا در مقابلم، سر بالا آوردم و با دیدن چشم های به خون نشسته اش در آن نزدیکی، کمی از حس شجاعتی که دیشب در وجودم جمع کرده بودم تا پا به دنیای او بزارم، از بین رفت.
کمی خم شد و کنار گوشم با همان لحن یخ زده زمزمه کرد:
_بهت گفتم جلو دست و پام نباشی...بکش کنار.
با برخورد نوک بینی اش به لاله‌ی گوشم لرزی کردم و از زیر دستش کنار رفتم و از طرف دیگر آشپزخانه نگاهش کردم.
"چرا همیشه لباس های تیره میپوشه؟" شاید اولین جمله ای بود که در ذهنم با دیدنش ایجاد می‌شد؛ البته که با آن لباس های تیره به نهایت جذابیت می‌رسید.
سری تکان دادم و از افکار خودم بیرون آمدم.
همچنان دنبال چیزی می‌گشت و عصبانی تر از قبل در آخرین کابینت را بست که به خودم جرات دادم که قدمی جلو بیام.
+اگه کاری هست و چیزی میخواین بگید من براتون انجام بدم...
_دور و ور من نیا...دفعه بعدی دیگه تکرارش نمیکنم!
با عصبانیت از آشپزخانه خارج شد و نفس گیر کرده در گلویم از دهانم همانند یک فراری بیرون پرید و آزاد شد.
"فکر کنم کشف کردن این آدم و نزدیک شدن بهش سخت تر از این حرفا باشه..."
با شنیدن صدای در و بعد ورود آندره لبخند محوی زدم و به استقبالش رفتم که با روی باز و مهربان همیشگیش به چهره ام خیره شد.
×امروز انگاری حالت بهتره...
+به لطف شما بله... خیلی بهترم... گچ پام هم باز بشه دیگه فکر میکنم کامل خوب باشم.
×عجله نکن! استخوان پا به همین راحتی جوش نمیخوره باید استراحت کنی.
+نگران نباشید من قوی تر از این حرفام...
لبخندی زد و همانطور که پلاستیک های خرید را روی میز می‌گذاشت، نگاهش به سمت گاز کشیده شد و نفس عمیقی کشید.
×ببینم غذا درست کردی؟
+آره..خواستم یکم جبران کرده باشم...امیدوارم که خوب شده باشه.
×بوش که عالیه. اما لازم نبود حتما خسته شدی!