آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁵
نیکی به هالِ اصلیِ خانه رفت. ناگهان، موجی از خاطرات، مثلِ سیلی ویرانگر، به ذهنش هجوم آورد. تصاویری تار، صداهایی مبهم، و حسِ وحشتی که انگار روحش را در بر گرفته بود.
دختر بچهای که دستش را به سویِ نیکی دراز کرده بود و با چشمانی وحشتزده فریاد میزد: «نیکی! من میترسم!»
صدایِ فریادهایِ وحشتزده… صدایِ شکستن… و بعد سکوت.
تصویری از پدر و مادرش که در آغوشِ یکدیگر…(فکر بد نکنین عههه)
*و بعد، تصویرِ مبهمِ خودش، در حالی که دستِ کودکی را گرفته بود و میدوید…
نیکی چشمانش را محکم بست. دستش را رویِ قلبش گذاشت. «وای…»
«نیکی؟ حالت خوبه؟» هیسونگ با نگرانی پرسید. «چی شده؟ رنگت پریده.»
نیکی به سختی نفس میکشید. «این خاطرات… ۱۳ سال پیش… شبی که… شبی که خانوادم…» صدایش لرزید. «من… من همه چیز رو یادم اومد، هیسونگ!»
او به اطرافِ خانه نگاه کرد. همه چیز همانطور بود که در خاطر داشت، اما حالا، با این خاطراتِ تازه، حسِ غریبی از غم و ترس تمامِ وجودش را فرا گرفته بود. «این خونه… ۵ ساله خالی بوده، ولی اینقدر تمیز… این عادی نیست.»
نیکی به نقطهای در انتهایِ هال خیره شد. جایی که حس میکرد، خاطراتِ قویتری از آنجا نشأت میگرفت. انگار خانه، رازِ خودش را در دل داشت و
حالا داشت آن را به نیکی نشان میداد.
همه چیز عادی بود تا اینکه صدایی اومد.
《شما اینجا چیکار میکنین؟》
نظرات