" محدوده ی میانی "
میگویند مرگ
مرزیست میان دو دنیا.
اما از روزی که تو رفتی
من درست
لبِ همان مرز ایستادهام.
نه آنقدر زندهام
که دنیا را مثل قبل حس کنم،
نه آنقدر مرده
که به تو برسم.
انگار جایی میان این دو ماندهام؛
میانِ نفس کشیدن
و دلتنگیای
که هر شب
آرامآرام
مرا به سمت خاک میکشد.
تو آنطرف ایستادهای،
در جهانی که هیچ صدایی از آن برنمیگردد،
و من اینطرف
با اسمی که هنوز
در گلویم زنده است.
گاهی فکر میکنم
اگر یک قدم دیگر جلو بروم
شاید صدایم را بشنوی.
شاید همانجا
میان مرگ و زندگی
برای لحظهای
دوباره رفیقم باشی.
اما دنیا بیرحمتر از این حرفهاست…
چون بعضی آدمها
وقتی میروند
فقط از زندگی حذف نمیشوند؛
آنها آدم را
برای همیشه
میان دو دنیا
سرگردان میگذارند.
نظرات