سرنوشت (کپ)
اسنژانا به پنجرهٔ مهگرفته خیره ماند. باران آرام روی شیشه میلغزید و ردهای کج و معوجی بر جای میگذاشت؛ درست شبیه زندگی خودش.
لبخند تلخی زد.
«ببین اسنژانا... آخرش همین شد.»
سکوت.
«مگر انتظار دیگری داشتی؟»
دستش را روی شیشه گذاشت.
«اسنژانا واقعاً چه فکر میکرد؟ که کسی میماند؟»
گلویش سوخت.
«چه دختر احمقی...»
سرش را پایین انداخت و خندید؛ خندهای کوتاه که بیشتر به شکستن شباهت داشت.
«اسنژانا خیال کرده بود میشود دوستش داشت.»
اشک آرام از گونهاش پایین آمد.
«حتی حالا هم منتظر جواب است...»
نگاهش به در دوخته شد.
«بگو چیزی... فقط یک کلمه...»
اما اتاق ساکت بود.
«دیدی؟»
صدایش لرزید.
«سولنس داره تحملت میکنه.»
لحظهای چشمهایش را بست.
«و اسنژانا باز هم این حس رو گرفته.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«عجیب است... آدم میتواند با یک گلوله بمیرد، با یک چاقو بمیرد... اما اسنژانا دارد از سکوت میمیرد.»
سرانجام زمزمه کرد:
«اگر واقعاً سرنوشت من اینگونه است... چرا سرنوشت مرا به عشق او زنجیر کرد؟»
-نیـــــــڪارا
نظرات (۱۰)