رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و پنجم
+نه اتفاقا یکم حال و هوام عوض شد. آشپزی رو دوس دارم اما خب زمان کم بود و نشد چیز خوبی درست کنم.
×همینم عالیه! حداقل از غرغر های جی در امان میمونم.
تک خندی زد و شروع به مرتب کردن وسایل خریداری شده کرد.
نگاهش کردم و کمی مردد اسمش را صدا زدم که با نگاهی سوالی به سمتم برگشت که با من من گفتم:
+ امروز اون آقا...منظورم آقای جیه... اومد پایین دنبال چیزی میگشت؛ ولی پیدا نکرد. انگار زیاد حالش خوب نبود و فکر کنم سرشون درد میکرد؛متاسفانه منم نتونستم کمکی کنم بهشون...
×ناراحتت که نکرد؟
نگاهم بالا آمد و در نگاه نگرانش خیره شدم و سری به معنای نفی تکان دادم تا او را مطمئن کنم.
+نه نه... به هیچ وجه! فقط وقتی چیزی پیدا نکردن رفتن بالا... گفتم بهتون بگم شاید حالشون خوب نباشه.
×من جای تو بودم میزاشتم همونجوری بمونه...
+چی؟!
در چشم های آندره خیره شدم که مهربان تر از قبل نگاهم میکرد و لحظه ای بعد سرش را تکان داد و کمی ازم فاصله گرفت."اشتباه دیدم یا واقعا برق اشک بود که توی چشمش اومد؟"
×زیادی مهربونی، حتی با اونی که باهات بد تا کرده؛ و این منو یاد یه نفر میندازه...
سکوتی میان ما ایجاد شده بود که نیاز به شکستن داشت تا غم جایی در این خانه بیشتر از این نداشته باشد. خواستم چیزی بگویم که صدای آندره سکوت میان ما را شکست.
×به هر حال نگران نباش...میرم ببینم چی شده. اگه اذیت نمیشی میتونی میز رو بچینی تا بیام.
+باشه مشکلی نیست...فقط... برای آقای جی هم بشقاب بزارم؟
×نمیدونم... فعلا بزار تا برم ببینم غذا میخوره یا میخواد منو بخوره اون هیولا!...
ریز خندیدم که دستش را به علامت سکوت بالا آورد و من هم به تبعیت از او ساکت شدم و جلوی دهانم را گرفتم که با لبخند از آشپزخانه خارج شد و به سمت پله ها رفت و من هم مشغول چیدن میز شدم.
نظرات