رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت چهاردهم
سر به زیر انداختم و رو به او گفتم:
+من میرم. جایی که وجودم مایه آزار بقیه باشه رو نمیخوام...
از تو هم تشکر نمیکنم چون با راه دادنم به خونت، تیری که به سمتم شلیک کردی رو جبران کردی حتی اگه اون شلیک برای نجات دادنم بوده باشه...
به سمت آندره برگشتم و مهربان و با فروتنی نگاهش کردم و ادامه دادم:
+اما از شما خیلی ممنونم. شما جون منو نجات دادین و مدیونتون هستم. امیدوارم بتونم روزی جبرانش کنم. دیگه میرم... خدانگهدار.
دست به دیوار گرفتم و لنگ لنگان از اتاق خارج شدم و به سمت در ورودی رفتم.
با باز کردن در، حجم عظیمی از سرما و بی پناهی بر وجودم برخورد کرد و در برخورد آن مرا تصادفی بود با غم بی پایان که جان از امید و روشنایی چشمانم گرفت.
تکان دادن پایم سخت و درد ناک بود اما درد بی پناهی سهمگین تر از آن بود که تکان دهم به جان بی رمغم که مکانی برای آرامش در این دنیا برایش وجود نداشت.
با وزنه هایی که انگار بر وجودم بسته بودند از پله ها پایین رفتم و وقتی به پله آخر رسیدم دست از دیوار کشیدم و تلو تلو خوران در اثر سرگیجه و منگی دارو ها به سمت دروازه رفتم که با کشیدن شدن دستم، لیز خوردم و در آغوش کسی افتادم.
با دیدن چشمان سیاه رنگ او نفس در سینه ام حبس شد و با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش کردم و سوال های در سرم را به چشمانم انتقال دادم که فشاری به کمرم وارد کرد و کمی به سمت جلو هلم داد. تا ثابت به ایستم و از آغوش خارج شوم.
بی حوصلگی و عصبانیت زیاد در چشمانش موج میزد که ابتدا دست در موهایش کشید و بعد انگشتش را تهدید وار جلو آورد.
_ زندگیتو خاکستر میکنم اگه باعث سلب آرامشم بشی. بدتر از هر درنده ای میشم اگه نزدیکم بشی. یه گوشه...بی صدا... عین یه روح تو عمارت میمونی تا حالت بهتر بشه و بعدش از جلوی چشمام گم میشی. فهمیدی یا قشنگ تر بهت بفهمونم؟
متعجب نگاهش میکردم و ترسی که با کلامش به جانم میریخت را نوش جان میکردم اما همچنان ایستاده بودم و جوانه زدن امیدم را تماشا میکردم.
برگشت و به سمت در ورودی رفت که انگار صدایم برگشته بود که تنها این کلمه به زبانم آمد:"چرا؟"
برنگشت و همانطور که پشت به من ایستاده بود بدون هیچ حسی و در خشک ترین حالت ممکن تنها یک جمله گفت:
"نمیخوام دین کسی گردنم باشه..."
و من نفهمیدم که منظور او چیست و از چه سخن میگوید.
نظرات (۳۱)