داستان عشق من جوجه اردک زیبا قسمت ۱۸۳
جنبه داری بخون
یاکی دستشو سمتم دراز کرد، منم دستشو گرفتم، و راه افتادیم، ازاینکه میتونستم دوباره کنارش باشم و تو اون روز برفی ، داشتم باهاش راه میرفتم ، لذت بردم،
که به دشت بزرگی رسیدیم که سرتاسرش پوشیده از برف ِ پانخورده و یکدست سفید بود،
یاکی چند لحظه ای ایستاد بعد به من نگاه کرد، و از جیبش یه جفت دستکش زمستانی بیرون اورد، و به من داد ، دستکش رو گرفتم و درحالیکه حیرت زده نگاهش میکردم،
داخل برفها دوید و جیغ کشید یوهووو ،
*و گفت: تو هم بیا ناکا !
*چند قدم جلو رفتم، و پامو توی برفها گذاشتم ، که یه گوله برفی به صورتم خورد،
برفها رو از روی صورتم کنار دادم: یاکی بیا بریم من حوصلهٔ بازی ندارم،
*که گوله برفیه دوم به باسنم خورد، با عصبانیت گفتم: من از برف خوشم نمیاد، چت شده تو که میگفتی، برف رو دوست نداری!
*یاکی یهو وسط برفها ایستاد و نگاهم کرد،اما چند لحظه بعد دوباره یه گوله برفیه دیگه درست کرد و سمتم انداخت،
با فریاد گفتم: خودت خواستی!
*دستکشها رو دستم کردم و یه گوله برفیه بزرگ درست کردم و طرفش پرت کردم،
یاکی با دستش گرفتش و سمت خودم انداختش،
جا خالی دادم، و با خنده یکی دیگه درست کردم و براش انداختم ، و دوباره گرفتش ولی توی دستش خُرد شد،
توی برفها مُشت زد و یه گوله برفی درست کرد و طرفم انداخت، اما نتونستم جاخالی بدم و به شونم خورد،
یاکی شروع به خندیدن کرد:
تو هنوز یکی هم بهم نزدی
*که از فرصت استفاده کردم و یه گلوله برفی براش انداختم و به پاش خورد،
اونم به تلافی یه گوله برفی درست کرد و سمتم انداخت که سرعتش اینقدر زیاد بود که نشد جاخالی بدم، و مستقیم خورد توی بینیم،
دردشو توی تمام صورتم حس کردم و دستمو روی بینیم گذاشتم و روی زمین نشستم،
یاکی بلافاصله کنارم اومد: متاسفم ناکا، حالت خوبه؟،
*روبروم نشست و گفت: بذار ببینم،
*دستمو از روی بینیم برداشتم و به دستم نگاه کردم که خونی شده بود،...دستشو آروم روی بینیم کشید،:نشکسته،
* سرشو بهم نزدیک کرد و شروع به لیسیدن بینیم کرد،
از احساس چِندشی که پیدا کرده بودم چشمهامو بستم و توی برفها چنگ زدم،
کمی بعد سرشو عقب برد و نگاهم کرد و گونه ام رو ناز کرد: درد داره ؟!
* دستمو روی بینیم گذاشتم: نه زیاد
*یاکی بلند شد و گفت: فکر کردم جاخالی میدی!
-n- ندیدمش، زیادی سریع بود
ادامه در نظرات
نظرات (۲۳)