رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت نهم

۲۴۱ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

ایستادم و دست هایم بر نرده های دروازه گره زدم و همراه با غرش دیگر آسمان، آهی از سر درد کشیدم.
"آدم ها اشتباه ترین خلقت این جهان اند وقتی به همدیگه هم رحم نمیکنن..."
نگاهم به او که جلوی در خانه از ماشین پیاده میشد، افتاد.
چقدر از غمِ بی رحمی و انسان نما بودن آدم ها، احساس رقت و تنهایی می‌کردم و چقدر از وجود این آدم ها در این دنیای پاک و زیبا به شرم افتادم.
چشم از او گرفتم و برگشتم تا به دل جنگل برگردم... در میان درختان و تنهایی... در جایی که بوی آدمیزاد نباشد... شاید همانجا جان دادم و از طبیعت جان گرفتم.
دستی بر سرم کشیدم و خون جاری شده ‌ی روی پیشانی ام را پاک کردم تا در چشمانم نرود. سرم کاملا بی حس شده بود و منگ بودم.
شاید فقط یک قدم برداشتم که نگاهم در گرو نگاه به خون نشسته درنده رو‌به رویم افتاد.
عرق سرد بر تنم نشست و رنگ از رخسارم پرید. تکان نخوردم چون می‌دانستم جایی برای فرار نیس و نگاه خسته ام را بر چشمان وحشی و ترسناک خرس رو به رویم بستم و دست کشیدم از دنیایی که مدت ها بود مرا رها کرده و نمی‌خواست. همانگونه که در انتظار مرگم بودم، برگشتم و نگاهم را به چشمان بی فروغ آن مرد سیاه پوش دوختم که کنار ماشین ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. با دیدن پوزخندش قطره ای از اشک هایم بر روی صورتم غلطید و بر روی زمین افتاد و محو شد. اما قطره دیگر از اشک هایم با دیدن تفنگی که به سمتم نشانه رفته بود، سر جایش خشکید و قلبم از تپش افتاد. با صدای شلیک گلوله روح از بدنم جدا شد و روی زمین افتادم.
و در آخر تفنگی که پایین آورد و نگاه خالی از حس او بود که در نگاهم گره خورد و این آخرین چیزی بود که به یاد دارم... و من به عمق تاریکی خیال پرتاب شدم.

نظرات (۲۴۱)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت نهم

۱۷ لایک
۲۴۱ نظر

ایستادم و دست هایم بر نرده های دروازه گره زدم و همراه با غرش دیگر آسمان، آهی از سر درد کشیدم.
"آدم ها اشتباه ترین خلقت این جهان اند وقتی به همدیگه هم رحم نمیکنن..."
نگاهم به او که جلوی در خانه از ماشین پیاده میشد، افتاد.
چقدر از غمِ بی رحمی و انسان نما بودن آدم ها، احساس رقت و تنهایی می‌کردم و چقدر از وجود این آدم ها در این دنیای پاک و زیبا به شرم افتادم.
چشم از او گرفتم و برگشتم تا به دل جنگل برگردم... در میان درختان و تنهایی... در جایی که بوی آدمیزاد نباشد... شاید همانجا جان دادم و از طبیعت جان گرفتم.
دستی بر سرم کشیدم و خون جاری شده ‌ی روی پیشانی ام را پاک کردم تا در چشمانم نرود. سرم کاملا بی حس شده بود و منگ بودم.
شاید فقط یک قدم برداشتم که نگاهم در گرو نگاه به خون نشسته درنده رو‌به رویم افتاد.
عرق سرد بر تنم نشست و رنگ از رخسارم پرید. تکان نخوردم چون می‌دانستم جایی برای فرار نیس و نگاه خسته ام را بر چشمان وحشی و ترسناک خرس رو به رویم بستم و دست کشیدم از دنیایی که مدت ها بود مرا رها کرده و نمی‌خواست. همانگونه که در انتظار مرگم بودم، برگشتم و نگاهم را به چشمان بی فروغ آن مرد سیاه پوش دوختم که کنار ماشین ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. با دیدن پوزخندش قطره ای از اشک هایم بر روی صورتم غلطید و بر روی زمین افتاد و محو شد. اما قطره دیگر از اشک هایم با دیدن تفنگی که به سمتم نشانه رفته بود، سر جایش خشکید و قلبم از تپش افتاد. با صدای شلیک گلوله روح از بدنم جدا شد و روی زمین افتادم.
و در آخر تفنگی که پایین آورد و نگاه خالی از حس او بود که در نگاهم گره خورد و این آخرین چیزی بود که به یاد دارم... و من به عمق تاریکی خیال پرتاب شدم.