آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|pt²
اما تهِ دلش، یک حسِ غریبی میگفت که قضیه جدیتر از این حرفهاست. حسِ کنجکاوی، مثلِ ویروسی که در سیستمش پخش میشد، داشت تمامِ منطقش را به هم میریخت.
ناگهان، صدایِ پیام از «جی» آمد. همان پسری که چند ماهی بود با هم برایِ یک پروژهی مشترک کار میکردند؛ پسری با لبخندهایِ مرموز و چشمانی که انگار همیشه چیزی برایِ گفتن داشتند.
پیامِ جی کوتاه بود: «خوابی؟ کارِ مهمی پیش اومده. یه کم باید با هم حرف بزنیم.»
نیکی به صفحه خیره شد. «کارِ مهم؟» شاید این هم بهانهای بود برایِ دیدنِ او؟ یا شاید جی هم از ماجرایِ پدربزرگش خبری داشت؟ نه چطور ممکنه؟ اون هرگز راجب خانوادش با کسی صحبت نمیکرد. ذهنِ نیکی درگیرِ هزارتوهایِ کدها، نامه ی پدربزرگش و حالا هم پیامِ ناگهانیِ جی شده بود. انگار که دنیایِ امن و منطقیِ او، ناگهان پر از «باگ» شده بود و او باید تکتکِ آنها را «دیباگ» میکرد.
با تردید، جوابِ جی را داد: «الان وقت ندارم. شاید فردا؟»
و بلافاصله، قبل از اینکه پشیمان شود، لپتاپش را بست و به سمتِ پنجره رفت. هوایِ سردِ شب، به صورتش خورد. شهرِ پرهیاهو در زیرِ پایش بود، اما نیکی احساسِ تنهاییِ عمیقی میکرد. انگار که در میانِ میلیاردها خطِ کد، گم شده بود و هیچ «تابع»ی برایِ پیدا کردنِ خودش پیدا نمیکرد.
نظرات (۱۸)