زنده بودن احساس عجیبیه این اولین احساسی بود که تجربه کرد
وجود داشتنی که معلوم نیست منشأ ش از کجاس
با باز شدن چشمانش چیزهای عجیب می دید این حس بینایی چیست ؟
این چیزهای عجیب این احساسات عجیب چیست
او حتی نمی توانست احساسش را توصیف کند چون نمی توانست حرف بزند کلمات هنوز اختراع نشده بود
او فقط در حال گشت و گذار بود
بعد صدای شنید صدای وزش باد بود احساس دلنشینی در وجود او ایجاد کرد ...چه حس خوبی
چه صوت دلنشینی
همه اینها عجیب بود
احساس عجیب
اول با نقاشی شروع کرد چون نمی توانست با حالتی دیگر احساسش را بیان کند و روی سنگ ها نقاشی می کشید اما ناشیانه
او موجودی بود که برای رشد فقط نیاز به تابش نور افتاب و آب داشت
او صد سال عمر می کرد و بعد صد سال جسمش خشک می شد و تبدیل می شد به مجسمه چوبی که از داخل دهانش دانه ای بیرون می آمد و ان دانه تولد دوباره خودش بود
در طول هزاران سال زندگی و تکرار
شهری ساخته بود پر از خانه های عجیب و متفاوت از هم
اما خودش خبر نداشت که همه ان خانه های متروکه را خودش ساخته چون بعد هر تولد همه چیز را فراموش می کرد ...کم کم کلمات را اختراع کرد و دستگاهی هم ساخت که بتواند دانشش را ذخیره کند
و دانشی که بدست اورد را از طریق آن دستگاه ذخیره کرد و کنار مجسمه های چوبی گذاشت
و دوباره متولد شد او چیزی به خاطر نمی اورد همه چیز برای او عجیب بود اما احساس می کرد برای سالیان سال زنده بوده ان وسیله عجیب را پیدا کرد کنارش کتابی بود
کتاب را باز کرد همه صفحات کتاب تصویر های عجیب بود
بعد از مدتی کم کم فهمید چگونه از دستگاه استفاده کند....همه چیز را فهمید ... شروع به شمارش مجسمه های چوبی کرد دقیقا اندازه تعداد خانه ها مجسمه چوبی وجود داشت ...به این نتیجه رسید فقط خودش تنها وجود دارد ....اما می خواست بفهمد حقیقت وجود داشتنش چیست و از طرفی احساس تنهای عجیبی داشت...او دیگر از ان مکان خسته شده بود و خواست برای کشف جوابهایش سفری شروع کند سفر به هر جای که بتواند جوابی بدست اورد ....بعد مدت ها ماجراجویی و مسافرت در انتها به پایان جهان رسید
در پایان جهان یک دیوار بزرگ از تاریکی قرار داشت ...اخرین نقطه دنیا از این به بعد راهی نیست جز تاریکی ...کنار ان دیوار تاریک نشست و گفت من چه هستم و چرا وجود دارم ....از میان تاریکی گوی نورانی جلو امد شببه به یک چشم نورانی بزرگ