خلاصه چادرا رو درست کردیم و اریکا و لایتو م اومدن . - عه بقیه کوشن ؟ اریکا با بیحوصلگی گفت : گروه ها 4 نفره شدن. - اها . اینو گفتم و چوبا رو برداشتم بردم که یه اتیشی چیزی درست کنم . خلاصه واسه شام هم یه کوفتی خوردیم و رفتیم بخوابیم . لایتو هم که نمیخواست بخوابه لفت تو جنگل . میخواستم برم داخل که دیدم میساکی داره بدو بدو میاد سمتم . دستش زخمی شده بود. اریکا بردش توی چادر و زخمشو بست و مییاکی همونجا خوابش برد . و اینگونه شد که واسه من جا نبود و من رو انداختن توی چادر ایاتو . - ترجیح میدادم رو زمین بخوابم ولی اپیش این چلاق نخوابم . - بگیر بخواب . - باشه بابا اه. به چشم خودم دیدم که بلند شد و اومد سمتم . میترسیدم . حدسم درست بود اون .... اون .... خون اشامه . موهامو زد کنار و گردنمو گاز گرفت . میخواستم جیغ بنفش بکشم ولی نمیدونم چرا نکشیدم . اینقدر از خونم خورد که بیهوش شدم . بهوش که اومدم بیرون چادر بودم کنار اتیش . صدا گفت : بهوش اومد . صدای اریکا بود . و دوباره منو کشون کشون بردن توی چادر . دلم میخواست به اریکا بگم چی شده ولی نگفتم چونفک کردم که الان میونش با لایتو میریزه بهم . اره ما اینیم .خخخخ توی چادر بودیم رو به ایاتو گفتم : هووووی عوضی نزدیک بود بمیرم