رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و هشتم
فقط بخاطر باور نداشتن، زندگی یک خانواده تباه و ویران شد و نمیتوانستم باور کنم که آدم های آن شهر همچین کاری با این خانواده کرده باشند.
×بعد ها فهمیدم که همون خلافکاری که تمام ثروتش رو بخاطر پدر جی از دست داده بود و باعث مرگ مادرش شده بود، این پاپوش رو درست کرده بود و مردم کورکورانه آدمی که سالیان سال براشون تلاش کرده بود رو به پول و حرف های اون عوضی فروخته بودن و وحشتناک تر از اون، دختر بچه معصومی رو که گناهی نداشت رو تا حد مرگ زدن و باعث مرگش شدن. جی خیانت اون مردم رو هرگز نمیتونه فراموش کنه و اعتمادش برای همیشه نسبت به مردم از دست رفت. تحمل موندن توی اون شهر براش خیلی سخت بود و با آتیش زدن خونهی پدریش و دیدن مرگ اونایی که خواهرش رو کشته بودن با اصرار من، برای همیشه به جنگل پناه آورد تا حداقل در بین این درختا هیچ آدمی رو نبینه و دستاش به خون کثیف اونا آلوده نشه.
دلیل چهره تار آندره در دیدگانم، اشک هایی بود که بی مهابا از چشمانم پایین میریخت و کنترلش را از دست داده بودم.
حتی فکر به روز هایی که جی از سرگذرانده بود، رعشه ای عظیم به جانم میانداخت.
دست روی دهانم گذاشتم تا هق هق های بلند شده ام را خفه کنم که آندره کنارم نشست و دستی روی شانه ام گذاشت تا کمی آرامم کند اما درد و غم داستان زندگی جی باعث میشد فقط بیشتر از قبل اشک از چشمانم سرازیر شود.
×آروم باش آنه... همه اینا گذشته... ۴ سال از این ماجرا میگذره و سوگواری برای زندگی گذشته جی چیزی رو جبران نمیکنه.
+آدما چطور میتونن اینقدر بی وفا باشن؟آدمی که... از همه چیزش گذشت بخاطر اونا رو چطور تونستن اینقدر غریبانه رها کنن و حتی باعث مرگ دخترش بشن؟
×هی دختر آروم باش.
هق هق های اوج گرفته ام را در آغوش آندره خفه کردم و دیگر اهمیتی ندادم که پیراهن سفید رنگش را یکبار مصرف کنم.
شاید حدود ده دقیقه گذشت تا کمی برخودم مسلط شدم و زبانم به کار افتاد تا سوال هایم را ردیف کنم.
نظرات (۲۴)