...
اراده داشتن، یعنی نوشتن یک داستان رؤیایی — با آغازی رویایی و ارام و پایانی رویایی تر و جاودانه.
یعنی حتی در تاریکی، ذهنی زیبا و روشن داشته باشی.
یعنی اگر جهان بیرون خاموش شد، هنوز در درونت روشنایی و معنا جاری باشد، و اجازه ندهی احساسات تیره مثل خشم و تکبر و ترس، به قلمرو رویاهایت راه پیدا کنند.
در بند و زنجیر بودن مهم نیست… وقتی ذهن آزاد باشد.
پدربزرگم همیشه همین را میگفت.
او مردی خاص بود، آرام، خلاق، و پر از راز. در کلبهای کوچک زندگی میکرد، میان تپهها و درختان کهنسال، جایی که بوی چوب و رنگ با بوی باران آمیخته بود. روزهایش را با طراحی و نوشتن سپری میکرد.
داستانهایش خیالانگیز بودند، پر از خیال های زیبا ، پر از رویاهایی که مرزهای واقعیت را انکار میکردند.
او دیگر نیست، اما حضورش در همان کلبه باقی مانده.
گاهی وقتی دچار اندوه میشوم، به آنجا میروم. مینشینم میان نقاشیها و دفترهایش. عجیب است؛ آنجا احساس میکنم وارد ذهن او شدهام.
انگار آن اتاق، خودش را به شکل یک ذهن زنده درآورده؛ میتواند فکر کند، نفس بکشد، و با من حرف بزند.
کنار قبر او هیچوقت چنین حسی ندارم… ولی میان نوشتهها و طراحیهایش، حضورش را لمس میکنم، نه جسمش، بلکه احساسش.
و درست بود آنچه میگفت:
آدمها جسم نیستند؛ آنها احساساند.
و آنچه باید بسازند و به آن هویت بدهند، همان احساسشان است.
میان برگههای فرسودهی یادداشتهایش، یکی از نامههایش را پیدا کردم.
دستخطی لرزان، با جوهری که سالها از عمرش گذشته بود.
«نوهی عزیزم، روزی زندگی و ماجراجوی من تمام می شود ولی برای تو این ماجراجوی تازه اغاز خواهد شد
میخواهم به جایی بروی که نامش را نوشتهام. آنجا چیزی برایت پنهان کردهام… درون تنهی درختی که از وسط شکافته شده.»
او نوشته بود که آن مکان، جایی بوده که کودکیاش را در آن گذرانده — جایی که تمام رویاهایش از آنجا آغاز شدهاند.
«آن مکان، جزئی از این دنیا نیست. وقتی برسی، خودت میفهمی.»
جایی میان خیال و واقعیت، دنبال تنهی درختی قدیمی باید دنبالش بگردی و خودت باید پیداش کنی
و شاید تو هم بتوانی از خواب بیدار شوی
نظرات