رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت پنجم
تمام زندگانی ام در تاریکی گذشت و همچنان هم به سمت تاریکی کشیده میشدم. بند سرنوشت مرا به ظلمت و تاریکی گره زده بودند و این گره باز نشدنی بود.
دست بر چشمان نمناکم کشیدم تا کمی از تاری دیدگانم کم شود اما شوری اشک هایم نقش درد بر خراش دستانم شد و گره ای در میان ابروهایم.
دیگر نمیتوانستم ادامه دهم. سرمای زیاد مرا به سمت آغوش خواب هدایت میکرد و درد سنگین در وجودم مرا به رها شدن در آن آغوش آرامش بخش تشویق میکرد.
مگر از همان ابتدا همین را نمیخواستم؟ پس چرا به راه رفتن ادامه میدادم و زجر کشیدن را بر خود تحمیل میکردم؟ به دنبال چه چیزی در عمق این درهی بدون زندگی میگشتم و چرا پاهایم نمی ایستادند؟
تمام جانم از درد میسوخت و وسوسه خواب، درونم شعله میکشید اما همچنان دستان خراشیده ام را بر تنه درختان میزدم و از میان آنها عبور میکردم؛ گویی کسی دست دیگرم را گرفته باشد و مرا به سویی هدایت کند.
سر پایین انداخته بودم و همچنان میرفتم. نمیدانم چقدر رفتم و به کجا رفتم که ناگهان پایم آخرین توانش را زمین گذاشت و مرا از راه رفتن بازداشت.
بیشتر سر در گریبانم فرو بردم و به حال خود غبطه خوردم.
از ته دل به شاهد و ناظر درد هایم خواهش کردم و کمک خواستم.
تمام امیدم به او بود که این شب دردناک را به پایان برساند.
با خیس شدن گونه ام نگاهم به آسمان دوخته شد.
"حتی همین یه ذره امید رو هم ازم گرفتی؟"
نظرات (۴۸)