دخترِ من پارت 8 ☆ کپشن

☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون
☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون

وقتی رسیدم وارد سالن اجتماعات شدم.از اینکه هه سونگ ادرس دبیرستانم رو نداشت نفس راحت کشیدم.
به سمت سالن اجتماعات حرکت کردم،وقتی رسیدم باورم نمیشد که اینجا همون دبیرستانیه که توش درس میخوندم.
همه جا تزئین شده بود و بچه ها بهترین لباس هاشون رو پوشیده بودن.روی یکی از صندلی ها نشستم تا مراسم برگزار بشه،چند دقیقه بعد یه دختر که بهش میخورد سال دومی باشه کنارم نشست،بوی ادکلن شیرینش به مشامم رسید،زیر چشمی بهش نگاه کردم.خدای من! زیبا تر از اون توی عمرم ندیده بودم.
بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و سالن اجتماعات پر شده بود از دخترای خودشیفته ای که فکر میکردن با لباسی که از آشنا هاشون قرض گرفتن خیلی جذاب شدن.
خانم هو: خب دخترا امروز تولد هه رین هستش و ما برای این موضوع خیلی خوشحالیم. لطفا براش دست بزنین تا روی استیج بیاد.
ویو نویسنده:
لویی که از اتفاق دیشب هنوز شوکه و ترسیده بود،حال خوبی نداشت و سعی میکرد آروم باشه اما بابت اون دختری که کنارش نشسته بود ذهنش درگیر بود.اون دختر ]پارک سوئی[ بود. اون دختر حس عجیبی به لویی میداد. لویی با اینکه از تمام بچه های اون مدرسه متنفر بود، کنار سوئی احساس امنیت میکرد. حسی که هیچوقت،حتی کنار خانواده اش تجربه نکرده بود..!
ویو لویی:
هه رین مثل همیشه با چسی تمام وارد صحنه شد و شروع کرد به در آوردن ادای آدم های احساساتی در حالی که همه ذات کثیفش رو میشناختن. حالم معمولی بود تا اینکه هه رین شروع کرد به سخنرانی:
هه رین: خب اول از مامانم و بابام تشکر میکنم..مخصوصا مادر عزیزم که خیلی برام وقت گذاشت که چنین جشن باشکوهی رو برام بگیره
وقتی که گفت مادرم،نگاه معناداری به من کرد،چون میدونست مادرم فوت شده!چون میدونست مادرم رو پدر واقعیش کشته! حقیقت این بود که هه رین، خواهر هه سونگ بود و وقتی که مادرش از بوم سوک طلاق گرفت،هه رین تصمیم گرفت با مادرش زندگی کنه. آقای جو، ناپدری هه رین بود و این دختر این رو از تمام بچه ها مخفی کرده بود و فقط من این رو میدونستم. هه سونگ هم به این خاطر که خواهرش ترکش کرده بود همون سالی که مادرش طلاق گرفت،یعنی 10 سال پیش؛ با هه رین قطع رابطه کرده بود.

پایان پارت8

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

دخترِ من پارت 8 ☆ کپشن

۱۸ لایک
۴ نظر

وقتی رسیدم وارد سالن اجتماعات شدم.از اینکه هه سونگ ادرس دبیرستانم رو نداشت نفس راحت کشیدم.
به سمت سالن اجتماعات حرکت کردم،وقتی رسیدم باورم نمیشد که اینجا همون دبیرستانیه که توش درس میخوندم.
همه جا تزئین شده بود و بچه ها بهترین لباس هاشون رو پوشیده بودن.روی یکی از صندلی ها نشستم تا مراسم برگزار بشه،چند دقیقه بعد یه دختر که بهش میخورد سال دومی باشه کنارم نشست،بوی ادکلن شیرینش به مشامم رسید،زیر چشمی بهش نگاه کردم.خدای من! زیبا تر از اون توی عمرم ندیده بودم.
بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و سالن اجتماعات پر شده بود از دخترای خودشیفته ای که فکر میکردن با لباسی که از آشنا هاشون قرض گرفتن خیلی جذاب شدن.
خانم هو: خب دخترا امروز تولد هه رین هستش و ما برای این موضوع خیلی خوشحالیم. لطفا براش دست بزنین تا روی استیج بیاد.
ویو نویسنده:
لویی که از اتفاق دیشب هنوز شوکه و ترسیده بود،حال خوبی نداشت و سعی میکرد آروم باشه اما بابت اون دختری که کنارش نشسته بود ذهنش درگیر بود.اون دختر ]پارک سوئی[ بود. اون دختر حس عجیبی به لویی میداد. لویی با اینکه از تمام بچه های اون مدرسه متنفر بود، کنار سوئی احساس امنیت میکرد. حسی که هیچوقت،حتی کنار خانواده اش تجربه نکرده بود..!
ویو لویی:
هه رین مثل همیشه با چسی تمام وارد صحنه شد و شروع کرد به در آوردن ادای آدم های احساساتی در حالی که همه ذات کثیفش رو میشناختن. حالم معمولی بود تا اینکه هه رین شروع کرد به سخنرانی:
هه رین: خب اول از مامانم و بابام تشکر میکنم..مخصوصا مادر عزیزم که خیلی برام وقت گذاشت که چنین جشن باشکوهی رو برام بگیره
وقتی که گفت مادرم،نگاه معناداری به من کرد،چون میدونست مادرم فوت شده!چون میدونست مادرم رو پدر واقعیش کشته! حقیقت این بود که هه رین، خواهر هه سونگ بود و وقتی که مادرش از بوم سوک طلاق گرفت،هه رین تصمیم گرفت با مادرش زندگی کنه. آقای جو، ناپدری هه رین بود و این دختر این رو از تمام بچه ها مخفی کرده بود و فقط من این رو میدونستم. هه سونگ هم به این خاطر که خواهرش ترکش کرده بود همون سالی که مادرش طلاق گرفت،یعنی 10 سال پیش؛ با هه رین قطع رابطه کرده بود.

پایان پارت8