داستان(نزدیکترین غریبه)
دنباله ی قسمت ۲ (نزدیکترین غریبه)
دختره(با افتخار)«ببین چه شانسی اوردی؟!»
دو هیون(بی احساس):«آره...شانسه...دقیقا.»
دختره:«درسته ظاهرم مثل انسان ولی انسان نیستم.دو هیون چشماتو باز کن،ببین چه افتخار بزرگی نسیبت شده»
دو هیون:«تو از کجا اسمم رو فهمیدی؟»
دختره:«من همه چی دربارت میدونم.»
دو هیون:«چی؟!همه چی؟!»
دختره(خیلی خونسرد):«آره دیگه.»
دو هیون:«تا کی اینجایی؟»
دختره:«یک سال.»
دو هیون:«یک سااال؟!
دختره:«آره.تازه قبل از رفتنم میتونم یکی از آرزوهات رو برآورده کنم.قراره کلی خوش بگذرونیم...البته شاید یکم هم دردسر درست کنم.»
دو هیون:شاید چی؟»
دختره:هیچی،مهم نیست.»
دو هیون(با خودش خیلی آهسته):«وای...سال سختی میشه...»
دختره:«آره باهات موافقم.»
دو هیون:«تو شنیدی؟!»
دختره:«خیلی بلند گفتی خب.»
دو هیون(در ذهنش):«این قراره نابودم کنه.»
دختره:«درسته،قراره خیلی سخت بشه برات.»
دو هیون:«ذهنمو هم میخونی؟!»
دختره:«آرررررره!فکر کردی چیم؟جوجه اوردکم وجودی؟!»
دو هیون نا امیدانه به سقف نگاه میکند.
دو هیون :«خب...اسمت چیه؟چی صدات کنم؟»
دختره:«نمیدونم.اسم خاصی ندارم.ما معمولا شماره داریم،من شماره ی ۳۷۷۴ ام.
دو هیون:«هه یون خوبه؟»
دختره:«بدک نیست.»
هه یون:«خب حالا چیکار کنیم؟»
دو هیون:«وااااییییی.»
قسمت ۲_نزدیکترین غریبه
نظرات (۱۹)