رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و ششم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

×جی اون موقع ۲۲ سالش بود و مثل پدرش میخواست قاضی عادل وبزرگی بشه و بخاطر همون حقوق میخوند. میشه گفت در کل زندگی آروم و خوبی توی خانواده چهار نفری کوچیک شون داشتن اما امان از روزی که کسی با آدم دشمنی کنه.
کنجکاوی ام لحظه ای تبدیل به دلهره شد. انگار قلب مهربانم میخواست از اتفاقی که قرار بود بیوفته جلوگیری کنه که اینقدر محکم خودش را به در و دیوار میکوباند.
×آقای پارک طی یه پرونده ای که زیر دستش بود مجبور شد بخاطر رعایت عدالت از خیلی چیزا بگذره...مثلا از همسرش...
بدنم به کل یخ کرد و چشمانم در شرف درآمدن بود از فرط تعجبی که گریبان گیرم شده بود.
+م...منظورت چیه؟
×توی کار حقوقی و دنبال عدالت بودن همیشه خطر وجود داره اما آقای پارک وقتی که تهدید شد نتونست بخاطر امنیت خانوادش از حق مردم بگذره چون اگه می‌گذشت خیلی از خانواده ها بیکار و بدهکار میشدن و لخاطر همین با همه‌ی اونا یه تنه جنگید تا نتونن زمین و دارایی های مردم رو بالا بکشن حتی وقتی که به خونه برگشت و با جنازه غرق در خون همسرش رو به رو شد.
آندره نفس عمیقی کشید و انگشتانش را درهم قفل کرد؛ انگار که تعریف این داستان قلب و روحش را می‌سوزاند و خاکستر میکرد.
× جی بعداز مرگ مادرش و دیدن جنازه سلاخی شدش نابود شد و با پدرش درگیر شد اما وقتی فهمید که بخاطر اجرای عدالت و نجات جون زندگی مردم شهرشون پدرش دست از کار نکشیده بود بخاطر نجات پیدا کردن اون همه زندگی سکوت کرد و فقط در تنهایی سوگوار عزای مادرش شد و حتی از خواهر کوچک هفت ساله اش فاصله گرفت.
+پس بخاطر همین...
×هنوز ادامه داره عجله نکن.
زبان به دهان گرفتم و نگاهم را به او دوختم که بیشتر به سمتم خم شد تا با صدای آرام تری ادامه گذشته را برایم تعریف کند.
× شنیدی میگن آدم شیر خام خورده رو به هیچ کس وفا نیست؟ دقیقا شرح حال داستان زندگی جی و پدرشه. اوضاع اقتصادی اون موقع زیاد خوب نبود و حتی با تمام زحمت های آقای پارک بازم مشکل وجود داشت که حل نشده باقی مونده باشه و یکی از اون مشکلات افکار پوچ و احمقانه مردم بود که بدون فکر عمل می‌کردند.

نظرات (۷)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و ششم

۸ لایک
۷ نظر

×جی اون موقع ۲۲ سالش بود و مثل پدرش میخواست قاضی عادل وبزرگی بشه و بخاطر همون حقوق میخوند. میشه گفت در کل زندگی آروم و خوبی توی خانواده چهار نفری کوچیک شون داشتن اما امان از روزی که کسی با آدم دشمنی کنه.
کنجکاوی ام لحظه ای تبدیل به دلهره شد. انگار قلب مهربانم میخواست از اتفاقی که قرار بود بیوفته جلوگیری کنه که اینقدر محکم خودش را به در و دیوار میکوباند.
×آقای پارک طی یه پرونده ای که زیر دستش بود مجبور شد بخاطر رعایت عدالت از خیلی چیزا بگذره...مثلا از همسرش...
بدنم به کل یخ کرد و چشمانم در شرف درآمدن بود از فرط تعجبی که گریبان گیرم شده بود.
+م...منظورت چیه؟
×توی کار حقوقی و دنبال عدالت بودن همیشه خطر وجود داره اما آقای پارک وقتی که تهدید شد نتونست بخاطر امنیت خانوادش از حق مردم بگذره چون اگه می‌گذشت خیلی از خانواده ها بیکار و بدهکار میشدن و لخاطر همین با همه‌ی اونا یه تنه جنگید تا نتونن زمین و دارایی های مردم رو بالا بکشن حتی وقتی که به خونه برگشت و با جنازه غرق در خون همسرش رو به رو شد.
آندره نفس عمیقی کشید و انگشتانش را درهم قفل کرد؛ انگار که تعریف این داستان قلب و روحش را می‌سوزاند و خاکستر میکرد.
× جی بعداز مرگ مادرش و دیدن جنازه سلاخی شدش نابود شد و با پدرش درگیر شد اما وقتی فهمید که بخاطر اجرای عدالت و نجات جون زندگی مردم شهرشون پدرش دست از کار نکشیده بود بخاطر نجات پیدا کردن اون همه زندگی سکوت کرد و فقط در تنهایی سوگوار عزای مادرش شد و حتی از خواهر کوچک هفت ساله اش فاصله گرفت.
+پس بخاطر همین...
×هنوز ادامه داره عجله نکن.
زبان به دهان گرفتم و نگاهم را به او دوختم که بیشتر به سمتم خم شد تا با صدای آرام تری ادامه گذشته را برایم تعریف کند.
× شنیدی میگن آدم شیر خام خورده رو به هیچ کس وفا نیست؟ دقیقا شرح حال داستان زندگی جی و پدرشه. اوضاع اقتصادی اون موقع زیاد خوب نبود و حتی با تمام زحمت های آقای پارک بازم مشکل وجود داشت که حل نشده باقی مونده باشه و یکی از اون مشکلات افکار پوچ و احمقانه مردم بود که بدون فکر عمل می‌کردند.