...
عشق رو اگر درون جسم اسیر کنی عشق به فرمان خواستههای جسم در میاد چون عشقه و حتی میشه برعکسش هم اتفاق بیفته
یعنی اگر وارد جسم یه موجود شکارچی بشه
بهش می تونه اجازه گرفتن یه زندگی دیگه رو بده چون اون موجود شکارچی برای زنده موندن مجبوره زندگی دیگری رو بگیره
و عشق موجود در وجودش کم کم باعث وجود احساسات دیگه درون خودش بشه
و اینجاست تو وجود شکارچی احساسات شکل می گیره مثل احساس غم و اندوه
اون که شکارچی بود می دونست باید برای زنده موند ن خودش و بچه هاش شکار کنه و مجبوره ولی بازم احساس غم و اندوه می کرد وقتی مجبور بود بچه یه مادر دیگه رو جلو چشم هاش تیکه تیکه کنه
می دونست باید اینکار رو بکنه چون بچه هاش که همه چیزش بودن منتظر اون بودن براشون غذا ببره
بعد سالها زندگی یه روز موقع شکار اون احساس گناه زیاد که همیشه رو وجودش سنگینی می کرد بهش غلبه می کنه و از شکاری که دورش کرده بودن در برابر دوستان شکارچیش دفاع می کنه مثل یک مادر انگار اونم بچه خودش بود
دوستاش اول ازش دور می شن چون موضوع براشون عجیبه ولی کم کم انتخاب می کنن که نباید بزارن بهیچ وجه شکارشون از دست بره
بعد اینکه کلی زخم رو جسمش باقی می زارن اونو نیمه جان ول می کنن و شروع به خوردن شکاری می کنن که اون داشت ازش محافظت می کرد
بعد اونجا رو ترک می کنن
اون هم اونجا رها می کنن
و اون دیگه هیچ خونه و خانواده ای نداشت که بهش برگرده
وقتی شکارچی ها می دیدنش بهش حمله می کردند چون اونو دیگه جز خودشون نمی دونستن و اونو زخم و زیلی می کردن
از شکارچها بدتر موجوداتی که شکار شکارچی ها بودن ازش متنفر بودن و وقتی اونو تنها و ضعیف می دیدن بهش حمله می کردن به قصد انتقام و زجر کش کردنش
اون دیگه هیچ کسو نداشت تنهای تنها و کسی هم حاضر نبود باهاش باشه دوست داشت می تونست تغییر ایجاد کنه ولی خب می دونست نمی شه و شکارچی ها مجیورن برای زنده موندن زندگی بگیرن و این موضوع براش دردناک بود اینکه موجودی عاجز و ناتوان بود درنهایت هم بعد مدت کوتاهی زندگیشو از دست می ده
برای همین کمتر وجودی هست که بزاره عشق بر جسم اون چیره بشه چون اگه عشق حاکم بشه هویتی که جسم پیدا می کنه درده غم و اندوهه و دنیایی بی نهایت تاریک تو وجودش شکل می گیره
این زجری نیست که جسم بکشه ...این جسم نیست ...زجری هست که عشق اسیر شده درون جسم متحمل میشه
نظرات (۱)