دلنوشت
سوته دلان
-۱۰۸ / ۳۹
برکه ای تنها
من همه شب در فکر تو ام
همچو برکه ای کوچک تنها
که فقط عکسی از رخ ماه دارد به برش
دیده از رخ جانان ات من دیوانه برنکم
دل از آن چشم خمارت
تو بگو چگونه باز پس گیرم
در گلو بغضی و در صدا سکوتی بی انتها دارم
ممنوعه ای شدی که دستم به دستت نرسد
شاکر این تقدیر چرا باید بشوم
وقتی که خدا هم اینقدر فاصله انداخت
بین من و ماهم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
نظرات