...
یک ماهیت وجود دارد که یک چیز است... آگاهی از بودن خویش...
آیا آگاه از بودن خویش میتواند موضوعی احساسی در وجود باشد اگر وجود آگاه زندگی شبیه به
انسان نباشد یعنی از گوشت و مادیات نباشد؟ آگاه بودن میتواند احساس نباشد... اگر بودن
ابدیست پس آگاه بودن از بودن هم همیشگی است... من مطمئن هستم وجود دارم و این
ساختگی نیست... حتی اگر ساختگی هم باشد بازم چیزی وجود دارد.... و چیزی وجود دارد و در
کنار آن چیزی هست که خود آگاهی است که بودن ان چیز شکل می گیرد... مشکل اصلی موضوع بودن هست...
چرا چیزی وجود دارد؟ وجود داشتن به چه معناست؟ اگر وجود باشد آگاهی هم هست... آیا
آگاهی میداند چرا هست؟ وجود داشتن تمایل به معنا بخشیدن به وجود خود دارد؟ اگاهی باید به وجود خود معنا ببخشد
وقتی
انسان راجع به دلیل وجود خود فکر میکند فقط موضوع خودش نیست موضوع فراتر از وجود
شخص هست و تمام هستی شامل وجود میشود... "من هستم" کنار میرود "وجود هست"
جایگزین میشود... یه گوی بزرگ انرژی بالای سر خودت میبینی که فراتر از وجود تو هست...
اما آن گو هدفش وجود تو هست... و توی ناچیز تبدیل میشوی به ذهن آگاه... اما فانی... ولی
هدف نهایی چیست؟ آیا هدف نهایی وجود دارد؟ یا تا ابدیت هستی به این شکل آگاهی را در
خود ایجاد میکند؟ اگر آگاهی دنبال هدف نهایی باشد....
موضوع عجیب دیگر وجود احساسات هست... احساسات به جایگاه انسان منیت میبخشد... یعنی
آگاهی نمیتواند در موجودی مرده مانند هوش مصنوعی یا سیستم شکل بگیرد چون او خودش
را دوست ندارد چون او این تنهایی عمیق را نمیفهمد... آیا در وجود ذات آگاه احساسات وجود
دارد؟
این دوست داشتن خود یعنی چه؟ وقتی احساس بودن کردم احساس تنهای بی انتهای کردم
احساسی که هیچ جوره پر نمیشود بزرگیش بی انتهاست و بعد از این احساس غم ..و در نهایت احساس
دوست داشتن خود شکل گرفت... منشأ دوست داشتن هست؟... منشأ تنهای و تاریکی هست؟ تاریکی ابدیست و فنا ناپذیر...
آیا او عشق ابدی وجود دارد؟ عشق متولد می شود و می سوزد و باز متولد می شود
ااگر منشأ تنهای ابدیست پس همه چیز غم انگیز است... آیا دلیل
بودن من دوست داشتن این جسم فانی است
یا دوست داشتن آن تنهایی ابدی... آن تنهای
ابدی که در نهایت خودم هستم
تمام ان صورت ها ان موجودات بازتابی از خودم هستن چون همه بازتاب ان تنهای ابدی هستن
نظرات