آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²²

۱۳ نظر گزارش تخلف
یه تیر سهم من بود
یه تیر سهم من بود

نیکی که حالا مطمئن شده بود جیزل همان نیکا است، وحشت‌زده به چاقو نگاه کرد. نمی‌دانست چه بگوید. چگونه توضیح دهد که او همان برادری است که نیکا از او متنفر شده؟ چگونه این سال‌ها دوری و عذاب را برایش قابلِ درک کند؟
جیزل هنوز چاقو را در دست داشت، اما کم‌کم نگاهش از آن شدتِ خشم فاصله می‌گرفت. تیغه را آهسته داخلِ غلاف چکمه‌اش برگرداند؛ درست همان‌طور که موقع عصبی شدن همیشه انجام می‌داد، سریع، بی‌حوصله، و با یک لرزش خفیف در انگشتانش.
همین انگشت‌ها…
نیکی نگاهش روی دستانِ جیزل گیر کرد.(مسنسنستیگیکیتبارحیتز)
جیزل ناخودآگاه بند بند انگشت‌هایش را یکی‌یکی فشار می‌داد تا صدای «تِق» کوچکی بدهند.(بخدا خیلی حس خوبیه)
بعدی… و بعدی… و بعدی…
نیکی نفسش برید.
چقدر… این حرکت آشنا بود.
صدای انگشت‌ها، دقیقاً همان صدایی که همیشه از دست‌های کوچولوی نیکا درمی‌آمد وقتی می‌ترسید.
نیکی از درون لرزید. دنیا برای لحظه‌ای دور سرش چرخید.
جیزل اما هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانست. آهی کشید، موهایش را از صورتش کنار زد و بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، پشتش را به نیکی کرد.(چه غلطا!)
چند ثانیه ایستاد… انگار می‌خواست چیزی بگوید… اما نگفت.
فقط گفت:
«هوا سرد شده. می‌رم پایین.»(بهونهههه)
سپس آرام از پشت‌بام رفت.
سکوتی سنگین روی فضا افتاد.
نیکی همان‌جا ماند. روی پشت‌بام، در هوای نمناکِ بعد از باران، تنها با ستاره‌هایی که دوباره از پشتِ ابرها پیدا شده بودند.
انگشتانش می‌لرزیدند. 
چاقو… حرف‌ها… گردنبند… 
تمام نشانه‌ها داد می‌زدند، این دختر، تنها خانواده‌ایه که برای نیکی باقی مونده.
او دستش را روی سینه‌اش گذاشت. قلبش تند می‌زد. 
ترس؟ شادی؟ گیجی؟ غم؟ همه‌ش با هم قاطی شده بود.
با خودش گفت:
«اگه حقیقتو بفهمه چی؟ 
اگه منو… واقعاً متنفر باشه چی؟ (من غلط بکنم)
اگه ازم دور بشه؟ 
ولی… اگه نگم… اگه هیچ‌وقت نفهمه… اونوقت چی؟»
نسیم خنک‌تری وزید. 
لبهٔ پشت‌بام کمی مرطوب شد. 
نیکی چشم‌هایش را بست.
برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، خودش را واقعاً تنها احساس کرد.(بمیرممم)
اما نه از آن تنهایی‌های قدیمی، نه. 
این بار…
این تنهایی اسم داشت.
نیکا. 
یا بهتر بگویم، جیزل.
آخرین چیزی که از خانواده‌اش باقی مانده بود.
و حالا، او پایینِ پله‌ها از نیکی متنفر بود… بدون اینکه بداند دارد از چه کسی متنفر می‌شود.

نظرات (۱۳)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²²

۱۲ لایک
۱۳ نظر

نیکی که حالا مطمئن شده بود جیزل همان نیکا است، وحشت‌زده به چاقو نگاه کرد. نمی‌دانست چه بگوید. چگونه توضیح دهد که او همان برادری است که نیکا از او متنفر شده؟ چگونه این سال‌ها دوری و عذاب را برایش قابلِ درک کند؟
جیزل هنوز چاقو را در دست داشت، اما کم‌کم نگاهش از آن شدتِ خشم فاصله می‌گرفت. تیغه را آهسته داخلِ غلاف چکمه‌اش برگرداند؛ درست همان‌طور که موقع عصبی شدن همیشه انجام می‌داد، سریع، بی‌حوصله، و با یک لرزش خفیف در انگشتانش.
همین انگشت‌ها…
نیکی نگاهش روی دستانِ جیزل گیر کرد.(مسنسنستیگیکیتبارحیتز)
جیزل ناخودآگاه بند بند انگشت‌هایش را یکی‌یکی فشار می‌داد تا صدای «تِق» کوچکی بدهند.(بخدا خیلی حس خوبیه)
بعدی… و بعدی… و بعدی…
نیکی نفسش برید.
چقدر… این حرکت آشنا بود.
صدای انگشت‌ها، دقیقاً همان صدایی که همیشه از دست‌های کوچولوی نیکا درمی‌آمد وقتی می‌ترسید.
نیکی از درون لرزید. دنیا برای لحظه‌ای دور سرش چرخید.
جیزل اما هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانست. آهی کشید، موهایش را از صورتش کنار زد و بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، پشتش را به نیکی کرد.(چه غلطا!)
چند ثانیه ایستاد… انگار می‌خواست چیزی بگوید… اما نگفت.
فقط گفت:
«هوا سرد شده. می‌رم پایین.»(بهونهههه)
سپس آرام از پشت‌بام رفت.
سکوتی سنگین روی فضا افتاد.
نیکی همان‌جا ماند. روی پشت‌بام، در هوای نمناکِ بعد از باران، تنها با ستاره‌هایی که دوباره از پشتِ ابرها پیدا شده بودند.
انگشتانش می‌لرزیدند. 
چاقو… حرف‌ها… گردنبند… 
تمام نشانه‌ها داد می‌زدند، این دختر، تنها خانواده‌ایه که برای نیکی باقی مونده.
او دستش را روی سینه‌اش گذاشت. قلبش تند می‌زد. 
ترس؟ شادی؟ گیجی؟ غم؟ همه‌ش با هم قاطی شده بود.
با خودش گفت:
«اگه حقیقتو بفهمه چی؟ 
اگه منو… واقعاً متنفر باشه چی؟ (من غلط بکنم)
اگه ازم دور بشه؟ 
ولی… اگه نگم… اگه هیچ‌وقت نفهمه… اونوقت چی؟»
نسیم خنک‌تری وزید. 
لبهٔ پشت‌بام کمی مرطوب شد. 
نیکی چشم‌هایش را بست.
برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، خودش را واقعاً تنها احساس کرد.(بمیرممم)
اما نه از آن تنهایی‌های قدیمی، نه. 
این بار…
این تنهایی اسم داشت.
نیکا. 
یا بهتر بگویم، جیزل.
آخرین چیزی که از خانواده‌اش باقی مانده بود.
و حالا، او پایینِ پله‌ها از نیکی متنفر بود… بدون اینکه بداند دارد از چه کسی متنفر می‌شود.