وهمِ نوازش_کپشن؛
نوازشِ دستانت..
آن لطافتِ بیمانندش که گویی برگِ گلی نو شکفته بر جانم میسود
لبهایِ سرخت که جانی دوباره به قلبِ خفتهام بخشید..
اما در آن هیاهویِ وصال؛
ناگهان قلبِ تو به سویِ دیگری شتافت.
اینجا، در این سکوتِ وهمآلود..
من ماندم و هجومِ افکارم؛
غرق در دریایِ دلهرهای که هرگز رهاییبخش نبود.
گویی قلبِ جاماندهام، در حسرتِ آن لمسِ ناب، در خود شکست..
کیـم سـایـونـگ؛
-57/365-
نظرات (۵)