رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هفتم

۸۱ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

دیگر توان بلند شدن نیز نداشتم و پوزخندی به حال خود زدم و دیگر تکانی نخوردم. همیشه دل می‌بستم به این امید های واهی و هر بار از آن ضربه میخوردم اما باز دست به سوی همان امید ها و همان معبود همیشه ناظر، دراز می‌کردم. خسته شده بودم از تمام ثانیه‌هایی که به اندازه سال های طولانی زندگانی ام میگذشت... و دیگر وقتش بود که دست به سمت مرگ دراز کنم و به ابدیت برسم.
دست خود را به سمت فرشته مرگم دراز کردم تا بگریزم از تمامی این دردها و به آرامشی از جنس حقیقت باز گردم که با صدای بوق ماشینی پلک هایم باز شد و فرشته سیاه پوش مرگ را ندیدم و به جای آن با مردی خوش پوش روبه‌رو شدم که کنار ماشین ایستاده بود و سعی در باز کردن دروازه داشت که با دیدنم ابتدا متعجب نگاهم کرد و وقتی به خودش آمد به سمتم دوید و کنارم زانو زد و با شنیدن صدایش مطمئن شدم که خواب نیستم و دچار توهم نشده ام.
×هی خانوم حالت خوبه؟ خانوم با شمام... خانوم؟
لب های یخ زده ام را از هم گشودم و چشم به مرد رو به رویم دوختم.
با انگشت های یخ زده ام بر آستینش چنگ زدم و صدای لرزانم را به گوشش رساندم.
+خواهش میکنم کمکم کن آقا... خواه...خواهشش...خواهشش میکنم...
چشم بر چهره نگران و جذاب او دوختم. میان دو گوی آبی رنگش به دنبال دلرحمی میگشتم که با صدایش یخ دلم آب شد و امید رفته ام مسیر رفته را برگشت.
×صبر کن الان میبرمت داخل...
_اونجا چه خبره آندره؟

نظرات (۸۱)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هفتم

۱۱ لایک
۸۱ نظر

دیگر توان بلند شدن نیز نداشتم و پوزخندی به حال خود زدم و دیگر تکانی نخوردم. همیشه دل می‌بستم به این امید های واهی و هر بار از آن ضربه میخوردم اما باز دست به سوی همان امید ها و همان معبود همیشه ناظر، دراز می‌کردم. خسته شده بودم از تمام ثانیه‌هایی که به اندازه سال های طولانی زندگانی ام میگذشت... و دیگر وقتش بود که دست به سمت مرگ دراز کنم و به ابدیت برسم.
دست خود را به سمت فرشته مرگم دراز کردم تا بگریزم از تمامی این دردها و به آرامشی از جنس حقیقت باز گردم که با صدای بوق ماشینی پلک هایم باز شد و فرشته سیاه پوش مرگ را ندیدم و به جای آن با مردی خوش پوش روبه‌رو شدم که کنار ماشین ایستاده بود و سعی در باز کردن دروازه داشت که با دیدنم ابتدا متعجب نگاهم کرد و وقتی به خودش آمد به سمتم دوید و کنارم زانو زد و با شنیدن صدایش مطمئن شدم که خواب نیستم و دچار توهم نشده ام.
×هی خانوم حالت خوبه؟ خانوم با شمام... خانوم؟
لب های یخ زده ام را از هم گشودم و چشم به مرد رو به رویم دوختم.
با انگشت های یخ زده ام بر آستینش چنگ زدم و صدای لرزانم را به گوشش رساندم.
+خواهش میکنم کمکم کن آقا... خواه...خواهشش...خواهشش میکنم...
چشم بر چهره نگران و جذاب او دوختم. میان دو گوی آبی رنگش به دنبال دلرحمی میگشتم که با صدایش یخ دلم آب شد و امید رفته ام مسیر رفته را برگشت.
×صبر کن الان میبرمت داخل...
_اونجا چه خبره آندره؟