"ارزش؟"
آدمها زیاد از «ارزش» حرف میزنند.
کلمهای است محترم،
تقریباً مقدس؛
چیزی که همه ادعا میکنند میشناسندش،
اما وقتی وقتِ نشان دادنش میرسد
ناگهان
هیچکس تعریف روشنی از آن ندارد.
میگویند انسان ارزش دارد.
نظر انسان ارزش دارد.
احساس انسان ارزش دارد.
جملات زیبایی هستند—
از همانهایی که مردم با اطمینان تکرار میکنند
بیآنکه حتی لحظهای
به معنایش فکر کرده باشند.
گاهی با خودم فکر میکنم
اگر واقعاً چنین است،
پس چرا بسیاری از صداها
آنقدر راحت نادیده گرفته میشوند؟
چرا بعضی نظرها
پیش از آنکه شنیده شوند
بیارزش اعلام میشوند؟
و چرا
وقتی انسانی آرام میپرسد
«آیا من هم ارزشی دارم؟»
معمولاً
سکوتی کوتاه در اتاق میافتد.
شاید
ارزش آن چیزی نیست
که انسان ذاتاً داشته باشد.
شاید ارزش
تنها عنوانی است
که دیگران
در صورت تمایل
موقتاً به تو میدهند.
عنوانی شکننده
که با یک بیاعتنایی ساده
پس گرفته میشود.
و اینگونه است
که آدم گاهی به فکر فرو میرود:
آیا واقعاً انسانها
دارای ارزشاند—
یا تنها
تا زمانی ارزش دارند
که برای کسی
کاربردی داشته باشند؟
اگر چنین باشد
پس پرسش واقعی این نیست
که «ارزش چیست».
پرسش واقعی شاید این باشد:
وقتی دیگر
برای هیچکس
ضروری نباشی،
آیا هنوز
چیزی از ارزش
در تو باقی میماند؟
نظرات