دلنوشت
نهفته در دل ثانیه هایم
♤نهفته در دل ثانیه هایم♤
نهفته در دل ثانیه هایم
انگار بغضی غریب
نشسته در جان دقایقم سکوتی پرسوز
حرفی نگفته با من دارد پیر می شود
ارتعاش دردناکی صدایم را شکسته
چشمانم خسته از بی تو دیدن ها
به چمدان گوشه اتاق خیره گشته
و دلی که دل دل می کند
و پاهایی که به گمانم ترسیده
و خانه ای پر از همهمه
در سکوتی دردناک دارد خاموش می شود
و باز هم آن چمدان لعنتی
و باز هم سفری انگار که بی برگشت
و جاده ای روبرو پر از ابهام و تردید
و آسمانی که جز باران حسرت حرفی بلد نیست
به قلم و اجرای تورج توجی
نظرات