نقد فیلم «روز افشاگری»
روز افشاگری به کارگردانی استیون اسپیلبرگ سینمای بدردنخوری است که نه فاجعه را میشناسد و نه تواناییِ به تصویر کشیدنِ آن را دارد. اسپیلبرگ تمام شده و این واقعیتِ دردناک ربطی به یادگارهای او برای سینما: «دوئل»، «آروارهها»، «نجات سرباز رایان»، «ئی تی» و... ندارد. او با نگاهِ رسانهای به گذشته، ادبیاتاش را تغییر داده و سینمایی که چندین لحن در آن وجود داشته باشد، سینمای بیرونزده از فُرم است که شناختِ چرایی و چگونگی در آن به این همانی و همانزدگی تبدیل میشود. اصلاً باورکردنی نیست همچین آشغالی را اسپیلبرگ ساخته باشد امّا متأسفانه باید آن را باور کرد. قبلاً هم دربارهی این مهم توضیح دادهام که یک اثرِ هنری بعد از زایش و ارائه به مخاطب دیگر به هنرمند تعلق ندارد و مهمتر این نکته که آدمها را با وضعیتِ کنونیشان باید سنجید نه آنچه در گذشته بودهاند. این دو نکته را به انضمام این فکت از من داشته باشید که اسپیلبرگ حتّی نتوانسته با تغییر در مکان و جاهطلبیِ بیشتر در داستان کمی به حجمِ زمانیِ رویا اضافه کند چه برسد به اینکه باور کنیم امیلی بلانت، مارگارتِ مجری، قدرتِ ماوراییاش را توسط یک پرندهی کوچک، کاردینال، بازیافته و یک شیء ناشناس در دستانِ او آرام و فرمان میگیرد. خُب که چه؟ تو شیءای در دست داری که میتواند جان بدهد و نامرئیات کند، حالا میخواهی به ما بگویی آمریکا با این اشیاء که از موجوداتِ فرازمینی ساخته چهکار میخواهد بکند یا خیر؟ اصلاً آنها، نوآ و تیماش، کی هستند و چه کاره که رهبرشان در سکانس آخر یکباره تسلیم میشود و به تماشا مینشند؟ و...
متن کامل را در مجله اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26285
نظرات