رمان برایم حرف (SPEAK FOR ME) پارت چهارم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

ساعت ۰۰:۰۰


با احساس درد عمیقی در سرم آه از نهادم بلند شد و مرا وادار به باز کردن چشم هایم کرد.
دیدگانم خیره‌ی چشمان مهتاب و دست نوازش طبیعت، همدلی برای درد هایم شد.
احساس سردی علف های نمناک زمین، به من قبولاند که حتی در دنیای مردگان هم جایی ندارم.
دستم را اهرمی برای بدنم کردم و دل از آغوش سرد زمین کندم.
نگاهی به دل تاریک جنگل انداختم و هوای سرد و سهمناک دره را به ریه هایم فرستادم که از درد صورتم جمع شد.
درد وحشتناکی در سر و پایم احساس می‌کردم به گونه ای که مرگ را به آن آشفته حالی ترجیح می‌دادم.
خیره به اطراف برای دریافت کمک، به هر سویی نگاه میکردم؛ اما دریغ از وجود یک جاندار در ظلمت این دره.
از سرمای زیاد در خودم جمع شدم و از معبودم کمک خواستم، چون می‌دانستم غیراز او کس دیگری را ندارم.
کف دست خراشیده ام را بر دیواره های سنگی بزرگ گذاشتم و توانم را برای بلند شدن به خرج دادم.
از درد پایم، اشک در چشمانم جمع شد اما صدای زوزه های گرگ عزمم را برای حرکت کردن جزم کرد.
به دل تاریکی زدم و لنگان لنگان از میان درختان عبور میکردم تا شاید نور امیدی پیدا کنم.امید؟ آیا واقعا به دنبال امید بودم؟ چه میخواستم و برای چه سر از اینجا درآوردم؟
چه شد که کارم به اینجا کشیده شد؟ و از بهر چه از میان آدم ها پناه بر ظلمات آوردم؟
از درد و ضعف زیاد چشمانم تار میشد و سرم به دوران می‌افتاد اما احساسی مرا به دل جنگل سوق می‌داد.
هر لحظه تاریک تر از قبل میشد تا حدی که نور مهتاب در دل تاریکی جنگل، لابه‌لای شاخ و برگ درختان سربه فلک کشیده گم شد و من در میان تاریکی ها محسور شدم.

نظرات (۲۲)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف (SPEAK FOR ME) پارت چهارم

۱۰ لایک
۲۲ نظر

ساعت ۰۰:۰۰


با احساس درد عمیقی در سرم آه از نهادم بلند شد و مرا وادار به باز کردن چشم هایم کرد.
دیدگانم خیره‌ی چشمان مهتاب و دست نوازش طبیعت، همدلی برای درد هایم شد.
احساس سردی علف های نمناک زمین، به من قبولاند که حتی در دنیای مردگان هم جایی ندارم.
دستم را اهرمی برای بدنم کردم و دل از آغوش سرد زمین کندم.
نگاهی به دل تاریک جنگل انداختم و هوای سرد و سهمناک دره را به ریه هایم فرستادم که از درد صورتم جمع شد.
درد وحشتناکی در سر و پایم احساس می‌کردم به گونه ای که مرگ را به آن آشفته حالی ترجیح می‌دادم.
خیره به اطراف برای دریافت کمک، به هر سویی نگاه میکردم؛ اما دریغ از وجود یک جاندار در ظلمت این دره.
از سرمای زیاد در خودم جمع شدم و از معبودم کمک خواستم، چون می‌دانستم غیراز او کس دیگری را ندارم.
کف دست خراشیده ام را بر دیواره های سنگی بزرگ گذاشتم و توانم را برای بلند شدن به خرج دادم.
از درد پایم، اشک در چشمانم جمع شد اما صدای زوزه های گرگ عزمم را برای حرکت کردن جزم کرد.
به دل تاریکی زدم و لنگان لنگان از میان درختان عبور میکردم تا شاید نور امیدی پیدا کنم.امید؟ آیا واقعا به دنبال امید بودم؟ چه میخواستم و برای چه سر از اینجا درآوردم؟
چه شد که کارم به اینجا کشیده شد؟ و از بهر چه از میان آدم ها پناه بر ظلمات آوردم؟
از درد و ضعف زیاد چشمانم تار میشد و سرم به دوران می‌افتاد اما احساسی مرا به دل جنگل سوق می‌داد.
هر لحظه تاریک تر از قبل میشد تا حدی که نور مهتاب در دل تاریکی جنگل، لابه‌لای شاخ و برگ درختان سربه فلک کشیده گم شد و من در میان تاریکی ها محسور شدم.