نقد فیلم «دراما»
درام به کارگردانی کریستوفر بورگلی تابعی از، «خدای کشتار» یاسمینا رضا است، که شکلِ آپارتمانی آن را رومن پولانسکی، جاهطلبانه کارگردانی کرده است. سینماییِ «درام» اگرچه روی پای خود ایستاده تا حدّی که مقیاسِ اُنتولوژیِ فرانسوی را به تینیجرهای آمریکایی تبدیل میکند امّا مسئلهی فیلم دیگر تربیت و تأثیرپذیریِ کودکان از والدین نیست بلکه ماندنِ سرخوردگیهای کودکی در ناخودآگاهِ جوانی است که برای مراسمِ ازدواجاش تمرین میکند. اُپِنینگِ فیلم اینگونه است که رابرت پتینسون، چارلی، در یک کافه اِما، زندیا، را هنگامی میبیند که در انزوا قرار گرفته و رُمانِ "خسارت" هارپر الیسون، را مطالعه میکند. اولین پُرسش چُنین بوجود خواهد آمد که: این انزوای اِما بوده که چارلی را به یک دخترِ کتابخوان جذب کرده یا چارلی به اندازهای تنها بوده که جذبِ انزوای اِمای کتابخوان شده؟ فیلم سعی در پاسخ دادن به این پرسش ندارد بلکه انزوایی از اِما را نمایش میدهد که چارلی بعد از کشفِ آن، اِما را روانپریش توصیف میکند. به سکانسی توجه کنید که آنها و دوستانشان با هم سرِ یک میز هستند. بعد از صرفِ مشروباتِ الکلی هریک خاطراتی شرمآور را از دوران زیستِ خود به زبان میآورد تا هنگامی که نوبت به اِما میرسد و او میگوید که همواره آرزو داشته مدرسهاش را به گلوله ببندد و یک روز تفنگِ شکاری به آنجا برده و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/drama
نظرات