پارت9 *عاشقانه های یک خیال*
متاسفانه فقط ظاهر قضیه خوب بود نه باطنش ولی فقط ظاهر قضیه برای محمد مهم بود نه باطنش وقتی کارش تموم شد و از شاهکاری که کرده بود راضی بود دراز کشید روی مبل و به همون سرعت خوابش برد
...........
*سینا*
س:چرا درو باز نمیکنه ؟
مهدیار:از من میپرسی؟
س:ها؟
مهدیار :محض رضای خدا زنگ بزن ببین این دوستت کجاست ؟ علف زیرپامون سبز شد
سینا موبایلشو دراورد و شماره ی محمد رو گرفت بعد چندین بار تماس بلاخره جواب داد:هووووووم؟
س:هوم و زهرمار بیا درو باز کن کدوم گوری هستی ؟
م:هوم؟
س:محمددددددددددددددددددددددددددددددددددد میگم بیا دروباز کن
م:مگه کجایین؟
س:بالا قبر تو ایستادیم داریم فاتحه میخونیم
م:....
س:محو نشو بیا دروباز کن
م:دم درین ؟
س:وای خدا بیا منو بخور
م:خدا توعه بد مزه رو نمیخوره
س:محمد منو حرص نده بیا دروباز کن
م:حرص بخور حرص خوبه باعث میشه چاق بشی چاقم بشی خوشتیپ تر میشی
واقعا سینا داشت خودشو کنترل میکرد که موبایل رونکوبه به دیوار مهدیار کنار دیوار دقیقا جایی وایساده بود که دردیدرس سینا نباشه و ریز ریز داشت میخندید یهو سینا برگشت طرف مهدیار و مچشو گرفت مهدیار وقتی دید دیگه لو رفته از خنده داشت کف خیابون رو گاز میگرفت سینا خواست چیزی بارش کنه که در با صدای تیکی باز شد
م:سلام
س:سلام و کوفت سلام و دردبی درمون
م:دلت میاد من به این نازی!
با این حرف محمد مهدیار برای بار دوم از خنده منفجر شد سینا چشم غره ای به مهدیار کرد و مهدیار یه بروبابایی نثار سینا کرد
م:بفرمایید تو دم در بده
مهدیار:سلام داداش من مهدیارم
محمد:سلام منم محمدم از آشناییتون خوشبختم
س:عوووق حالم بهم خورد محمد اصلا بهت نمیاد مودب حرف بزنی
م:من همیشه مودبم تو کوری نمیبینی
سینا خواست جوابششو بده که مهدیار پرید وسط حرفش
مهدیار:بچه ها با اینکه از حرفاتون خیلی خوشم میاد اما فعلا بهتره به کارمون برسیم داره شب میشه
محمد سرشو تکون داد و سینا و مهدیار رو به گاراژ برد ...مهدیار با دیدن اتوبوس گفت اینو باید تعمیر کنم ؟
س:اره
مهدیار: من کی اتوبوس تعمیر کردم این دفعه ی دومم باشه؟
س:چه فرقی داره سواری ها با اوتوبوس فرق زیادی باهم ندارن که
با زدن این حرف محمد و مهدیار با دهنی اندازه ی غار علی صدر بهم نگاه کردند
و باهم همزمان انگار هماهنگ کرده بودن گفتن :ندارهههههههههههههههههههههههههه ؟؟؟؟/
س:ها؟داره؟نداره؟داره!....نه نداره
نظرات