نقد فیلم «قلب هیولا»
قلب هیولا به کارگردانی دیوید آیر خشمِ نهادینهی انسان از جنگِ با همنوع، که به تعبیری نزاع با خود تلقی میشود، است. همانطور که انتظارش را داشتم آیر در همکاریِ دوبارهاش با برد پیت به سراغِ سوژهای جنگزده رفته. سوژهای که اینبار قرار نیست انسانیت را در برابر انسان ببنیم بلکه قرار شده برتری احساساتِ انسانی در برخورد با حیوانات را شاهد باشیم. فیلمْ دو کاراکتر دارد که پرستیژِ تربیت شدههای نظامی را به خود گرفتهاند. استوار و سگاش نه تنها تعلیق را دوباره در سینما زنده میکنند بلکه ویژگیِ یک کِشمَکِشِ خوب داشتن را به هنرجویانِ این حوزهی هنری تذکر میدهند. فیلمْ به باورِ من زیباترین پدیدهی انسانی در برابر طبیعت تا به این لحظه بوده. اگر در «دور اُفتاده» زمکیس، هنکس با خونِ خودش روی جسمی، توپی که پیدا میکند، در یک جزیرهی متروکه برای بیننده سمپاتی ایجاد کرده مشخصاً در «قلب هیولا» شاهد آنیم که استوارْ به سگاش جنگیدنِ فرمانپذیر را آموخته و این در صورتی است که اودین عشق را به او میآموزد؛ و این همهی خواستهی فیلم است که در دیالوگهای پایانیِ فیلم نیز مورد اشاره قرار گرفته. استوار سابقِ آمریکایی، بیشتر از سگاش خواب جنگ و گیر اُفتادن در مهلکه را میبیند و همین پدیده در فیلم باعث شده تا به فلشبکهای ارجاعی به عنوان بخشِ جلو روندهی سناریو دقّت کنیم. احساسیترین سکانسِ اثر برای من لحظهای است که استوار از سقوط هواپیما جان سالم بِدر بُرده و در جنگل بجای آنکه فکرِ خود باشد یا به دنبال آتشی برای گرم شدن بگردد سگاش را، اودین را، صدا میزند و پس از یافتنِ او برایاش آتش روشن میکند و...
متن کامل را در مجلهی سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26422
نظرات